رعایت کپی رایت نشانه شخصیت شماست!!!! |
دیروز مورخ ۲۲/۱۲/۸۶ رفتیم اردو..
با بچه های دانشگاه...
تخت جمشید،نقش رستم و ...
خیلی خوش گذشت...![]()
یه راهنما هم داشتیم که آقای خیلی محترمی بودن...(آشنایی قبلی هم داشتیم..یه اردوی درون شهری با هم رفته بودیم)
اصولا چون فکر می کردم که (البته هنوزم فک می کنما!!)که ایشون یکی از نوابغ بشری هستن(چون در هر زمینه ای که بگی فعال هستن)دائم در حال کشف اطلاعات جدید از ایشون بودم...
سکانس اول در اتوبوس:اول صبح که ایشون رو دیدم سلام عرض کردم!
یه دختر:اوه...نه بابا...چه عجب تو به یه پسر سلام کردی!خبریه؟!!
![]()
سکانس دوم در اتوبوس:من و شیدا پشت سر این آقا نشسته بودیم و داشتیم تبادل نظر می کردیم.
دو تا از دخترا:میرفتین صندلی کناریش که مجبور نشه سرشو بر گردونه بنده خدا...شما که حرفاتون طولانی بود..گردن درد گرفت بنده خدا!(با حالتی بخونید که دارن با چشاشون می خورنت و حرفاشون پر تیکه س!!
)
سکانس سوم نقش رستم:من از فاصله ی دور از بچه های گروهمون عکس گرفتم.
یه دختر دیگه:میشه عکساتو ببینم؟--- بله،بیا ببین. میبینم که از آقای فلانی هم عکس گرفتی و خوشحالی!!!(فک کنید بین این همه آدم فقط اونو دید!)
![]()
سکانس چهارم تخت جمشید:از اونجایی که خسته بودم و داشتم گرما زده میشدم از گروه جدا شدم و تو یه سایه نشستیم با شیدا و مینا.
دخترا:چیه؟شما که با هم دوس بودین؟چرا یهو با هم قهر کردین؟!!
![]()
سکانس پنجم رستوران:من نتونستم غذا بخورم...زود از سر میز بلند شدم و رفتم که آب بخرم.
دخترا:هی...بشین..نترس..غذاشو میخوره!
![]()
سکانس چهارم پارک :مشغول بدمینتون با آقای x !!(تو کف بمونید...عمرا اگه اسمشو لو بدم!!
)
دخترا:(در حالی که نشستن مثلا ما رو تشویق می کنن) پچ پچ پچ پچ پچ!!
سکانس پنجم:در طول بازی آقای x در مورد وبلاگشون حرف میزنن.من مشتاق میشم ببینمش.بعد از بازی میرم و id شونو میگیرم.
دخترا در حالی که با جیغ صدام میزنن! : شماره رد و بدل می کنین؟!!
![]()
سکانس ششم پارک:به یکی از بچه ها میگم از من عکس بگیر .عکس خراب شد...آقای x لطف میکنن و دو تا عکس از من می گیرن...
دخترا:با چشم هایی از کاسه در آمده به من می نگرند!
سکانس ششم:وقتی میرفتیم از آقای x در مورد عکاسی سوال میکنم...همچنان رفتیم تا رسیدیم پای اتوبوس.بچه ها از پشت سر منو صدا می زنن و می خندن!
مشکلتون چیه خوب؟!![]()
سکانس هفتم در اتوبوس:همه خسته نشستیم.
دختر اولی:خوب با مهدی گرم گرفته بودیا!!(چه پسر خاله ان اینا!!!
)
دختر دومی:داشتین چی میگفتین با هم؟!!(منم یه جواب دندون شکن دادم که بماند!
)
دختر سومی:(در حالی که من پشت سرش نشسته بودم)این دختره کو؟!نکنه دوباره رفته پیش این آقاهه!
یه عده از دخترای ترم بالایی دارن دنبال من می گردن!
(یکیشون با انگشت منو نشون میده و بقیه مشتاقانه منو مینگرن!)
![]()
.
.
.
خدا عاقبت هممونو به خیر کنه!
پی نوشت۱:اگه آنا نبود کی ما رو می خندوند؟!تازه کشفش کردم!![]()
پی نوشت۲:تمام بدنم درد میکنه.سمت راستم بیشتر.به خاطر بدمینتونه.چشم راستمم به طرز افتضاحی سرخ شده.ولی فک کنم به بدمینتون ربطی نداشت!
پی نوشت ۳:وقتی با آقای x سخن میگفتیم احساس پوچی میکردم!
بزنم به تخته همه کاره بودن! رنگین کمان! من چیم؟!یه آدم بی خاصیت!![]()
پی نوشت ۴:بیش از پیش عاشق ندا جونم شدم...چقده ماهه این دختر![]()
![]()
پی نوشت۵:چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید!
متاسفانه یا خوشبختانه شلوارم دوتا شد!!!
یکی منو راهنمایی کنه لطفا!!
اگه اومدین خونه جدیدم فک کنید اومدین پیش غریبه...آخه دلم می خواد غریبه بمونم!!!
www.dokhtare-ariyayi.blogfa.com......
همیشه بهارم منو ببخش که ساده....![]()
سلام...
به به....از اين طرفا.....!
خبريه؟!
اتفاقي افتاده؟!!
كسي طوريش شده؟
.
.
.
.
صبر كن بابا...
حالا مي گم ديگه...

خوب...
امروز يه روز خوبه،روزي كه خدا يه نعمت قشنگ رو به يه خانواده داد....نعمتي كه به گفته ي مامانش يه موهبت الهيه...موهبتي كه واقعا خاص و استثناييه...
موهبتي كه 16 سال قد كشيد و بزرگ شد...با يه شخصيت ممتاز...با يه چهره ي زيبا...با يه مهربوني خاص...![]()
يه فرشته زميني كه بين ما آدما زندگي مي كنه.
روزهاي با هم بودنمون زياده...شيطنت هايي كه مي كرديم....قهر و آشتي ها....دعوا و خنده و شوخي و....
اولين خاطره ام از تو وقتيه كه تو بغل آقاجون نشسته بودي و من حسوديم شد...زدم تو سرت ولي تو هيچي نگفتي!!
ياد روزايي كه نيما تازه بدنيا اومده بود و من و آقا جون ميومديم دنبالت با هم مي رفتيم بيرون...
يادته آقا جون بهت مي گفت كلاه قرمزي؟!!!
ياد اون روزا كه با هم فوتبال بازي مي كرديم و دمپاييهامون ميفتاد رو پشت بوم...ياد اون روزايي كه خيالبافي مي كرديم و آخر سر از ترس مي زديم زير گريه!
ياد اون روزايي كه عاشق پياده روي بعد از شام بوديم و تاب سوار شدن و دنبال هم دويدن...
ياد شبايي كه من و تو و نيما مي خواستيم پيش هم بخوابيم و اون شب همه عزا مي گرفتن چون ما تا صبح يا بزن و برقص داشتيم يا بالش تو سر هم زدن يا خنديدن و بازي يا فيلم تماشا كردن و يا نيما رو ترسوندن!!! و هيچكس نمي تونست بخوابه..آخرشم يه دعواي حسابيمون مي كردن و ما مي خوابيديم...!
ياد روزايي كه مي خواستيم جايي بريم و من و تو و نيما تو ماشين ما بوديم و ميزديم زير آواز و انقد مي خونديم تا برسيم به مقصد...
ياد روزي كه تو كلاس پنجم بودي و رفتيم پارك....من سوار تاب نشدم و تو سه ساعت برام حرف زدي و فلسفه بافتي كه آدما هر چقدر هم بزرگ بشن بازم به شيطنت هاي بچگيشون نياز دارن.(واسه همينه كه من هنوزم سوار تاب مي شم!!)
ياد روزي كه رفتيم با هم نون باگت بخريم...وقتي برمي گشتيم دو تا پسركه از روبرو ميومدن به من متلك گفتن...تو هم كه به قول خودت خون جلوي چشماتو گرفته بود برگشتي كه حسابشونو برسي...اون دو تا هم مسيرشونو عوض كردن و اومدن به سمت ما و تو كه عصباني بودي نديديشون...حالا اون دوتا كنار من وايساده بودن و تو هي مي رفتي كه حسابشونو برسي...!
ياد اون شب كه من حالم گرفته بود و تو في البداهه شروع كردي به چرت و پرت گفتن...
يه هواپيما از تو آسمون رد ميشد...اون موقع تو افغانستان جنگ بود...تو گفتي:مي دوني چي تو اين هواپيماهاس؟! گفتم نه.
گفتي اينا مي رن از قبرس خر ميارن بمب مي بندن بهشون مي فرستن افغانستان كه برن نيروهاي آمريكا رو منهدم كنن.گفتم چه ربطي داره؟!
گفتي خوب اين كمك غير نقدي ايرانيا به افغانستانه!!
ياد اون شب كه با هم مشاعره مي كرديم و تو از خودت شعر در مياوردي.نوبت تو بود كه با ش شعر بگي و گفتي: شبي كه ز ميخانه مي آوردم بوي بهشت....و چون نتونستي بقيشو جور كني گفتي:عشق محمد بس است و آل محمد!!!
ياد شبايي كه من و تو نيما و جوجو ميرفتيم بيرون و مثلا 30 تا لواشك مي خريديم يا يخمك و همشو همون شب مي خورديم!
تمام اين خاطرات و هزار تا خاطره ي ديگه كه يادم نمياد توي 16 سال زندگي تو اتفاق افتاد.
16 سال كه زندگي كردي همه گفتن كه تو چقدر ماهي...مامانت مي گفت از همون بچگي موقعيتشو درك مي كردي...
همه مي گفتن كه تو چقد با شخصيتي...هميشه همه ازت تعريف مي كردن...همه يه جور ديگه دوستت داشتن...
و امروز كه پا به 17 سالگي مي ذاري اميدوارم كه همينطور باقي بموني.
و امروز 7/12/7۰ رو گرامي مي دارم...
خودتم مي دوني كه هم دايي هم زندايي هم جوجو و هم من عاشقانه دوستت داريم.
عزيز دلم...17 سالگيت مبارك...
با عشق:
خاله کوچیکه...![]()
سلام.
اول از همه ممنونم از رسول که بهم تبریک گفته بود یا تسلیت!
راستش خودمم نمی فهمیدم خوشحال باشم یا ناراحت...!
بیخیال...خودتو عشق است...
(همچنین سیما تیرانداز رو)
چند وقت پیش رفتیم شهر خودمون....مادر بزرگ دوست عزیزم سپیده فوت کرده بود و من مثه آدم بزرگا(توجه کنید که قبلا شعور این کارو نداشتم!
) رفتم خونشون مراسم.تازه خودم تنهایی رفتم.کلی هم مودب صحبت کردم .ولی وقتی رفتیم تو اتاق سپیده تلافیشو در آوردیم
.داشتیم هر هر میخندیدیم که ییهو داداش سپیده اومد تو اتاق! خوب ۹۹٪ از آبروم رفت!(اون ۱٪ هم بخاطر این موند که جلو پاش بلند شدم!
)
جوجوی من خیلی با استعداده...تو حرفاش تیکه های انگلیسی هم میاد.رفته بودیم سوپر مارکت می گفت:من آبنبات چوبی green می خوام![]()
پسر فروشنده:![]()
![]()
یا مثلا رفتیم بیرون میگه:مامانthe weather is coldشیشه رو بیار بالا!!
یه بارم داشتیم قدم می زدیم گیر داده بود که پشت شلوار این پسره نوشته g.اگه ولش می کردم می رفت شلوار یارو رو میوورد تا بهم نشون بده!![]()
یه بارم می گفت من ice cream قیفی می خوام!
توی بانک به یه پسره گیر داده بود که این بهمنه.(امیر حسین صدیق توی فیلم نوک برج.یه تیکه از فیلم هست که سرش می خوره تو اُپن آشپز خونه و می گه: مالیدی با این اُپنت)
رفته بود جلوش می گفت تو همونی هستی که گفتی مالیدی با این اُپنت؟!!![]()
![]()
پسره یه نگاه به من می کرد یه نگاه به جوجو و آخر سر اینجوری:![]()
![]()
خوب خیلی شبیه بود به امیر حسین جونم.(نگفته بودم؟!من امیر حسین صدیقو خیلی دوس دارم.خیلی بامزه س.)
یه مزاحم تلفنی داشتیم که یه روز زنگ زد.جوجو مثه آدم بزرگا گفت:صبر کنین من گوشی رو بردارم.بهش می گم که کارش درست نیست.
جوجو:الو...
آقای محترم شما که نباید مزاحم مردم بشید...کار خوبی نیست...اصلا کار آدمای بی فرهنگه(بیاد فروغ جونم
) لطفا دیگه اینجا زنگ نزنید.ما اصلا دختر نداریم...!
ما تا بیست دقیقه کف کرده بودیم و ![]()
![]()
![]()
اگه باورتون نمی شه که جوجو اینطوریه از فروغ جونم بپرسید.تازه صداش انقد قشنگه.اگه شد صداشو که جک گفته براتون می ذارم گوش بدید.
اینم از پست امروز...
راستی ۷ اسفند منتظر یه پست استثنایی باشید.
پیشنهاد می کنم از دستش ندید.
تا بعد
یا حق.../![]()
درود و دوصد بدرود!(البته اين ماله آخرش بود ولي خوب سلام هم خيلي تكراري شده!)![]()
حالتون خوبه؟
من كه خوبم...تازه خوبترم ميشم آخه اين ترم از شنبه كلاس دارم تا جمعه!![]()
چه خبرا؟ ما كه بيخبريم!
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان....
اينبار فقط به خاطر يه نفر آپ كردم...
اگه گفتي كي؟!!![]()
خوب يه كم فك كن ....
براي يه نفر كه جديدا يه ارتباط عاطفي خيلي خيلي قوي باهاش برقرار كردم...![]()
كجا؟ كي؟ ![]()
خوب اون ديگه رازهههههه !!!!!
خوب بهتره معرفيش كنم ديگه:
عزيز دل من : متولد 1349 تهران...بسيار خوشكل...مليح...مهربون....خوش صدا...خوش تيپ...![]()
![]()
![]()
نشناختي؟
خوب از بس اطلاعاتت كمه...
سيما تيرانداز![]()
![]()
![]()

خوب به افتخارش دست بزنيد ديگه....زود....(همتون فك كردين يه آقاي محترمه نه؟!!!
)
سيما تيرانداز همسر ناصر هاشمي(اي كلك...خوش سليقه ايااااا!) از سال1368 (آخي....وقتي من به دنيا اومدم!) بازيگري را در نقش كوتاهي در فيلم *هامون* به كارگرداني داريوش مهر جويي شروع كرد.
سيما جونم بيشتر دوس داره تئاتر كار كنه...ولي اگه فيلم خوب هم به تورش بخوره از دست نمي ده.![]()
سيما تيرانداز با بازي بسيار جذابش تو سريال (حلقه ي سبز) به كارگرداني ابراهيم حاتمي كيا جذابيت اين فيلمو خيلي زياد كرده.
يه چيزي تو اين فيلم هست كه من هر وقت ميبينمش دپسرده(دپرس+ افسرده=دپسرده) ميشم!
رابطه ي گلبهار با حسن يه جوري هست كه مي خواد بگه عشق جسماني نيست...عشق حقيقي بين دو تا روح اتفاق ميفته...مي خواد اينو به ما زمينيا كه اين دنيا رو چهار چنگولي چسبيديم و از عشق فقط بوسه و كنار مي خوايم بفهمونه كه عشق از ازل در روح مقدس انسان دميده شده...بايد چشمامونو باز كنيم...عشق براي تعالي روح بوجود اومده....براي اينكه روح مقدس رو از جسم دون مايه دور كنه....از اين خواسته هاي حيواني دورش كنه....پروازش بده به سمت نيروي برتر...به سمت عشق ازلي و الهي...
واي كه اگر آدما اينو مي فهميدن....![]()
![]()

خوب سيما تيرانداز واقعا شخصيت جذابي داره....نوع رفتارش....لبخند مليحش...و زيبايي خاصي كه داره....و البته يه معصوميت جالب هم تو چهره ش هست كه نقششو جذابتر كرده....![]()
و روز به روز ارتباط من با اين نقش پر رنگ تر ميشه.نمي دونم وقتي فيلم تموم شده رفلكس من چيه؟!!![]()
(ببين من متولد 68 هستم ولي ديگه بچه نيستم كه بگم احساساتي شدم!
)
به هر حال از خدا مي خوام كه روز به روز زندگي سيما تيرانداز با ناصر هاشمي بهتر و بهتر بشه و هميشه ي عمرشون شاد باشن.![]()
![]()
![]()
راستي لطفا يه نفر كه اطلاع داره بگه ببينم سيما تيراندازبچه داره يا نه.
ممنون.
تا بعد...
يا حق./![]()
تو که نمی خوای بزنیم؟هان؟!همه دعوا دارن با آدم!![]()
دیده بودیم پسر مزاحم دختر بشه حرف عشقولانه بزنه یا دختر به پسر،ولی دختر به دخترشو نشنیده بودیم که دیدیم!!کلی هم طلبکارمون شد که تعجب کردیم!![]()
به من چه که هی دم به ساعت یکی(مذکر البته!) زنگ می زنه خونه مزاحم میشه هاااااااااان؟!!!![]()
کم مونده دیگه پیرمرد و پیرزن و بچه هم زنگ بزنن بگن بهارو می خواستیم!![]()
ایییییییییییییییییششششششششششششش!
به من چه خوب؟!![]()
ولش کن.
می خوام از فواید مورد تایید و استفاده ی خودمون از پاک کن بگم!تعجب نکن..امروز مریض بودم و همش دراز کشیده بودم.یه پاک کن بغل دستم بود در نتیجه شروع کردم به فکر کردن در مورد فوایدش .
یادم اومد که در دوران تحصیل خیلی ازش استفاده می کردیم(دوران تحصیل مختص به ابتدایی،راهنمایی و دبیرستانه،دانشگاهو می گن دوران دانشجویی!!تکرار کن:دوران دانشجویی..!
)
خلاصه اینا رو یادم اومد:
۱.بهونه ی خوبی بود که با دوستمون قهر کنیم:
-- پاک کنتو به من می دی؟ ---- نه!! --![]()
![]()
![]()
۲.یا آشتی کنیم!
مثلا با هم قهر بودیم: --- واااااای غلط نوشتم! ---- بیا من پاک کن دارم.. و بعد:![]()
!!
۳.یا وقت درس حواس دوستمونو (یا خر خون کلاسو!!) پرت کنیم!
آماده...هدف گیری....پرتاب......(آخ...چی بود؟!! وکلاس به هم می ریخت!
)
۴.با نوک مدادامون سوراخش می کردیم بعد خودکار قرمز میکشیدیم روش می گفتیم واااااااااااااااااااااااای!خون اومد جاش!!![]()
![]()
۵.پاک کن بچه مثبت کلاسو ور می داشتیم و با روان نویسای ۱۰۰۰۰ رنگ مینا ۱۰۰۰۰۰۰۰ جاش اسم و فامیلشو می نوشتیم!![]()
۶.تقلب روش می نوشتیم و تو امتاحانا رد و بدلش می کردیم.
۷.به جای گچ می ذاشتیمش کنار تخته و وقتی معلم بیچاره میومد بنویسه ما هر هر هر می خندیدیم![]()
۸.پاک کن بچه منظما رو نخ می کردیم توش آویزون می کردیم بهشون!![]()
۹.کافی بود یه نفر یه پاک کن نو بیاره سر کلاس...اول پوستشو می کندیم بعد خط خطیش می کردیم
(البته این در مورد کسایی بود که خوشمون نمیومد ازشون!!
)
۱۰.مسابقه پاک کن پرت کنی می دادیم!!(بعد مثلا ۲۰ تاش میوفتاد خونه بغلی و بچه سوسولا گریه می کردن!
)
۱۱.به محض اینکه یه نفر یه پاک کن بزرگ می خرید هزار تیکش می کردیم واسه همه بچه ها!!
)
و خیلی فواید دیگه که من یادم نمیاد دیگه!
خداییش کیف می کنم که انقد شیطون بودم (و هستم و خواهم بود!)
برای رفع ابهام یه دوست باید یه مساله رو روشن کنم:
ما دو تا رضا داریم:۱.رضا داداش ۲.رضا خاله
رضا داداشم که عشق منه
....تا حالا هیچ کس رو به اندازه اون دوس نداشتم و رضا پسر خاله هم مثه رضا داداشه و اصلا هم سنش به من نمی خوره!!![]()
خوب دیگه تموم شد.
یا حق./
امین بدو بیا ببینم چند مرده آن لاینی!!![]()
![]()
اِ..............سلااااااااااااااااااااااااااام!می دونی چی شده؟!یه تاکسی سوار شدم اشتباهی منو آورده اینجا!![]()
آره دیگه...من.......با گردن کج و کوله.................برگشتم!!!!(به افتخار سنجد
)
کسی بهم تبریک نمی گه؟!!!![]()
راستش من آدمش نبودم که ببوسم بذارم کنار!گاهی تو زندگی یه چیزایی هست که ذره ذره جمع می شه و میاد راه گلوی آدمو می بنده...اونوقته که یه جا نیاز داری که بنویسی...یه جایی که اگه نوشتی هزارتا مدعی پیدا نکنی!هزار نفر هزار جور برچسب نزنن بهت!یه جایی که فقط غریبه ها میان و چند تایی آشنا که می شه بهشون اعتماد کرد...!
می خوام دو تا خاطره بگم که هنوزم یاد آوریش خجالت آوره برام!
۱.یه روز رفتیم یه جایی مهمونی.از قضا یه سری مهمون دیگه هم اومدن اونجا که یه پا غریبه تر بودن با ما.یه پسر ۲۵-۲۴ ساله هم دارن که عاشق نی نی جوجوی ماس.از اولش این جنتلمن ناز جوجو رو می کشید و جوجو محل نمی ذاشت!جوجو تو بغل من بود و جنتلمن اومد نشست پیش ما.از اونجایی که جوجو عاشق آدامسه یه بسته آدامس در آورد و گفت کی آدامس می خواد؟!!جوجو رو میگی گل از گلش شکفت و دست دراز کرد آدامسو بگیره.جنتلمن گفت:نــــــــــــــه!هر کی آدامس می خواد باید ۲ تا بوس بده!و جوجو پشیمون شد!خلاصه جنتلمن گفت باشه اصلا به بهار آدامس میدم و دوتا آدامس داد دست من.جوجو با تعجب برگشت گفت:تو کی به این بوس دادی که من ندیدم؟!!!!!!!!!!!!!
حالا همه می خندیدن ولی من ِ بیچاره دیگه تا آخرش روم نشد سرمو بیارم بالا!هنوزم که هنوزه از این جنتلمن خجالت می کشم!
۲.یه شب با بر و بچز (توجه کنید که بر و بچ مفرده و بر و بچز جمع!!
با اوقات تلخ بدون اینکه نگاه کنم دوباره دستمو گذاشتم دور کمر آرزو و شروع کردم به غر غر کردن! یک لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد!!یه آقای باشخصیت جای آرزو بود که با تعجب نگاهم می کرد!!!حالا اون لحظه بهار نگو بگو مواد مذاب!بگو رنگین کمان!بگو لبو!بگو سکته مغزی!
نمی دونستم چی بگم!زبونم بند اومده بود و اون یارو خندش گرفته بود!با صدایی که از ته چاه در میومد فقط گفتم ببخشید و برگشتم دیدم آرزو پشت سرمه!!
هنوز که هنوزه از یاد آوری این دو خاطره خجالت می کشم!
آره دیگه!
بینگ.........بنگ..............بونگ!
اینجا همیشه بهار است...صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران!
بعد از مدتها دوری و اینا سلام! ![]()
امروز اومدم تموم کنم اینجارو...در واقع این دنیا(وبلاگم) خسته کننده شده برام...گرچه مشوقم بود برای رسیدن به خواسته هام...با دوستای جور واجوری که برام آرزوی خوشبختی می کردن...با هاشون می خندیدم...گریه می کردم...درد و دل می کردم...!
راستی اول علت نبودنمو بگم تا منو نکشتین:![]()
بنده دچار یک عارضه ی وخیم شده بودم که حتی اسمشم نفهمیدم چی بود...!حدود ۱۵ روز در بستر مرگ و حالت احتضار و اطرافیان هم فقط گریه.. دارو هم فرت و فرت و غذا نمی تونستم بخورم و حرف هم نمی تونستم بزنم و حتی گریه هم نمی تونستم بکنم چون لوزه ها و گلو و گوش و حلق و بینی و ( چِمدونم دیگه!!
بسه دیگه فک کنم عمق فاجعه رو درک کردین و منو بخشیدین ...نــــــــــــــــــــــــــه غلام؟!!!!![]()
خوب خارج از شوخی....امروز یه روز دیگه س...روزی که من تاثیر *راز* رو تو زندگیم می بینم و از اینکه دارم به خواسته هام می رسم خوشحالم.
دیشب بعد از مدتها خاله ژامک رو پیدا کردم...بعد از اون همه مدت صداش همونطور مهربون بود و صمیمی....تازه یه پسر کوچولو هم خدا بهش داده که اسمشو گذاشته کیان
)
راستش حالا که یاد اون موقع ها میفتم خنده م میگیره...اولین باری که خاله ژامک اومد سر کلاس و من اون موقع یه دختر بد اخلاق ِ دپرس بودم که همیشه تو حال خودش بود....(فک کـــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!من اونجوری بودم یه زمانی!!) خلاصه کلاس ما یه پنجره به خیابون داشت که یهو صدای یه دعوای خیلی خیلی شدید اومد...دوتا مرد داشتن به همدیگه فحش میدادن....نگار گفت:دارن دعوا می کنن؟!! ومن خیلی خونسرد و همونطور عادی گفتم :نه دارن روی همو می بوسن آشتی می کنن!!!! و اونموقع بود که خاله ژامک اولین نگاه عاقل اندر سفیه رو به من کرد و خندید و من یه جورایی متحول شدم...تصمیم گرفتم از اون حال بیام بیرون...
یادش بخیر اونموقع ها تو کتاب ریاضیم شعر می نوشتم که خاله ژامک بخونه و چون علی(شوهر دختر خاله م)تو خونه گاهی باهام ریاضی کار می کرد شعرارو پاک می کردم که اون نخونه!(خل بودماااااااااااااااااااااااااا)
دنیایی که من می خوام دنیاییه که به خواسته هام برسم و این دنیا کم کم داره برام درست میشه...می دونم همین روزا سر و کله ی خاله فریبا هم پیدا میشه .
دلم نمی خواد کسی باشم که که همیشه حسرت بخوره...حسرت روزای ِ از دست رفته...امروز ِ من پر از شادی و نشاط ِ...
ــ و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست!
شکر خدا که همه جا از برف و بارون پر شده...انگار خدا همه ی در های رحمتشو به روی ما باز کرده و اینجاس که باید فریاد زد:
ــ ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید
ای می فروشان شهر را از نور مهمانی کنید(می فروشانشو مطمئن نیستم ولی نزنید تو ذوقم!!)
معشوق من بگشوده در،روی گدای خانه اش
تا سر کشم من جرعه ای،از ساغر و پیمانه اش...
آره...
من دارم می رم با همه ی خوبیها و بدیهام...
دارم می رم که آینده ی باب میلم رو بسازم
می رم تا با کساییکه دوسشون دارم زندگی کنم
میرم که به شیطونی هام ادامه بدم(یه بار یکی از استادا گفت:
your sense of humor is very good!حالا خدا داند که جملش ایهام داشت یا نه!)
می رم که عاشقی کنم...
ولی همیشه یه چیزی به یادم هست:
یه روزی،یه جایی،یه کسی...صبر داشته باش...صبر داشته باش...صبر...!
ای دردت به جان بی قرار پر گریه ام!
مرا حلال کنید...
همین و بس....!
حق نگاهدارتان باد...![]()
![]()
هووووووووووم.....بَهههههههههههه....میشنوی؟ بوی بارونو میگم....وااااااای خدایا...وقتی که بارون میزنه من تازه میشم...سبز میشم....جوون میشم.....خدایا من عظمتت رو توی بارونت میبینم.....شکرت خدا...شکر!
چقدر زندگی شیرینه الان ....راستی حالتون خوبه؟من دیوونه ی بارونم...مسخ شدم انگاری!
وقتی با صدای رعد و برق پا میشی و از پنجره ی اتاقت میبینی که منظره ی روبروت خیس و زلاله مثه دیوونه ها میشینی پای پنجره و زل میزنی به بارون!حتی اگه کسی پیشت نباشه که دستتو توی دست بگیره و گرمت کنه......و حتی اگه ساعت ۵ صبح باشه!!
خوب انگار خیلی احساساتی شدم! دوستان از اتاق فرمان میگن که پست قبلی به مزاج خیلی ها خوش نیومده و میخوان بریزن سرمون و .....آره و اینا!!![]()
![]()
من گفته بودم شاید پست بعدیم یک جور دیگر باشد نگفته بودم که حتما!!!![]()
طی سه روز گذشته با پسر خاله رضا کلی خوش گذروندیم....کارمون شده بود خنده!
علی داشت برامون تعریف میکرد که خاله گفته:یه روز تو خونه نشسته بودیم(توجه کنید که با جدیت داشت تعریف میکرد)
من:داشتن تخنمه میشکستن....![]()
![]()
![]()
یه خانومی تو سرویس ازم پرسید ببخشید اذون گفتن؟ من:از کدوم؟!!!
آهان ببخشید آره گفتن!
خانومه:وااااااااااااااا من:والاااااااااااااا ![]()
یه پسر ۹-۸ ساله زنگ زد خونمون گفت ببخشید منزل پسندیده...گفتم آره ببین ما هممون پسندیده هستیم یا حد اقل سعی میکنیم باشیم
پسره یه مکث کرد با تردید گفت:با رضا پسندیده کار دارم
من:اتفاقا رضامون از هممون پسندیده تر...یا لااقل من اینجوری فک میکنم
پسره:بابا اینجا که دیوونه خونس،اشتباهی شماره گرفتم!!! من:غش!
میگن یه روز یه بنز آخرین مدل داشته تو اتوبان میرفته رانندش میبینه یه موتور سیکلت ازش سبقت میگیره....هی بنزه سبقت بگیر موتوره سبقت بگیر هی این برو....هی این بمون....خلاصه راننده ی بنزه میگه جل الخالق...موتور سیکلت از بنز سبقت میگیره؟!!یه گوشه نگه می داره و با پرخاش به رانندهی موتور سیکلته میگه آخه تو چجوری از من سبقت میگیری؟ یارو که رنگش پریده بود میگه آقا کش شلوارم گیر کرده بود به آینه بغل ماشین شما!!!!![]()
![]()
![]()
تو کلاس ادبیات استاد هی میگه شعرای فروغ اینجوریه...شعرای فروغ اونجوریه....ما:فروغ کیه؟ باز گفتی فروغ؟!
دوباره ما:نه منظورش شکوهه![]()
به یکی از بچه ها گفتم این رییس دانشگاه کیه؟اصلا اینجا رییس داره؟ !!با جدیت گفت: آره بابا...دم در وایمیسه...خودم چن بار دیدمش....! من:آهان همون که اون میله رو بالا پایین میکنه؟ و همگی غش!![]()
![]()
![]()
یه روز با رضا از صبح کل کل میکردیم....بده بسونی بود خفن....یکی می گفتم دو تا میشنفتم...یادمه نشستم یه شعر گفتم (که البته الان یادم نیست...چون دست رضاس) و یه ۲۰ تایی بیت داشت که همش مسخرش کرده بودم. گرفت خوندش و شروع کرد یه چیزی نوشتن...و داد به من!
نوشته بود: ای که چشمان تو قیج است مثال گربه /// کله ات مثل متکا شده گنده///توی شعر نخواه که زور آزمایی کنی///داداشت صد تا جوجه مثل تو خورده!!!!(الهی قربون این داداش برم ...باشه من جوجه ی تو!)
دهانمان را بست خفن!!
کیف کردین؟ خداییش؟ ما خونوادگی هنرمندیم!!![]()
خیلی خوب بود امروز....امیدوارم که همیشه شاد باشید.![]()
باشد که رستگار شویم.
یا حق/////.![]()
هزار و سیصد تا سلام(البته ما شمردیم دیدیم هزارو دویست و پنجاه تاس،نگو اختلاس(اختلاص؟!...به من گیر نده ها...حالم خوش نیس!)کردن و در رفتن!
)
شما که خوبین؟من خوب نیسم،ولش کن بابا...!
از صب تا حالا داشتم با دکتر سرمدی سر و کله میزدم،ولی الحق که صداش خیلی قشنگه!
استاد اندیشه عجججججججججججب آدمیه ها....خداییش خیلی ماهه...استاد خشنود....انقده میزنه تو ذوق پسرا.....
.....کم نمیارن که....!
اصولا پسرای کلاسمون از بس نمکدون و شکر پاش هستن هی حرف میزنن،(هی زر میزنن!!)استاد جونم به یکیشون گفت گوگوری مگوری...با من کل ننداز![]()
![]()
![]()
یه جای دیگه هم گفت:شما هدف دارید تو زندگی؟!یکی از همین گلوکز ها
گفت:نه...شما چطور؟استاد جونم یه کم نگاش کرد گفت :به تو چه؟!! ای جااااااااااااااااااااانم....دمت گرم خشنود جان...حالی میبریم!![]()
شده تا حالا از صب پنجشنبه منتظر یه خبری از یه نفر باشی بعد هیچ خبری نباشه؟!شب پنج شنبه یه sms میدی جواب نمیده...صبح جمعه یه sms میدی جواب نمیده...دیگه هیچی نمیدی ولی دلت مثه سیر و سرکه می جوشه...بد اخلاق میشی...بد عنق میشی...ولی دیگه هیچی نمیدی!۱۱:۴۰ جمعه شب یه پیام داری به این مضمون:عزیز دلم شرمنده،من این چند روز حتی وقت مسواک زدن هم نداشتم،منو ببخش،به امید دیداری زود،بوس،شب بخیر!! و جواب میدی:مهم نیس فقط دلم هزار راه رفت! بعد صبح تلفن به صدا در میاد...اِ...اینجوریاس؟!وجواب نمیدی...خبیس میشی....ولی الان پشیمونی...دلت می خواد زنگ بزنیا...ولی نمیزنی....بزنم...نزنم...بزنم..دیدی درست رو بزنم تموم شد!!![]()
حس شنگولیم رفته دیگه!نمیدونم چرا!
بذار لااقل شعر بذارم:(بیشتر برای پروانه جون و داداش محمد)
اگر آن چشم دلم آبی بود
تو در آن غرش و طوفان
یا در آن موج پر از غصه ی باد
و در آن ساحل آرام دلم میماندی
ولی افسوس که چشمان دلم تاریک است
و تو از غربت آن می ترسی!
و اگر بغض مرا می خواندی
شاید این تلخی تنهایی را
توی چشمان تو در غربت صبح
روی بیدارترین حس دلم میکشتم
و اگر حس مرا می خواندی
من از این حجم سکوت
من از این صحنه ی تار
من از این فکر خطا
و از این نقطه ی تنهایی نمی لرزیدم!
پ.ن۱:اونی که منتظرش بودم مونث بود!(دماغ سوخته ی همتون رو میخرم یکجا به قیمت عمده!!!![]()
![]()
)
پ.ن۲:این شعرا که می ذارم یه صاحاب بیشتر نداره و بس!می دونم که خیلی وقته همه چیز تموم شده،ولی جرئتم باید انقدر باشه که بدونه حتی اگه وصال در کار نباشه من نمی تونم به هیچ چیز دیگه فک کنم!
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنن ،نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم!
پ.ن۳:من سالهاست که هک شده ام...هیچ آنتی هکی روی من اثر ندارد!آنقدر ها مقدس بود که با سه سال ندیدنش پایبندش باشم و هنوز مقدس است...!بی آنکه بخواهمش در من ریشه دوانیده....!
لول میخورد،
جمله ها را می گویم
و گلایه ها
وکلمات آشنای سالهای دوری و صبوری!
افسوس که حوصله ای نیست
توانی نیست،
بحث دلهره نیست،
عشق نیست،
و من بیهوده مشغول میشوم!
کاش می نوشتمشان!
پ.ن۴:شاید پست بعدیم یک جور دیگر باشد!
یا حق./![]()
امیدوارم که همگی درپناه امتحانات میان ترم دانشگاه یا مدرسه خَش و خُرم باشید!!!
(از فحش خواهر و مادر هم بدتر بودا،نه؟!
)
نسکافه و قهوه و مشتقاتش برام ممنوع شده بود،چون وقتی می خورم سرگیجه و طپش(تپش؟!)قلب میگیرم مثه سگ!![]()
(مثه سگ افتاده تو دهنم،مثه سگ!
)
دیروز با نگار جون و مینا جون رفتیم چمران پیاده روی،۴ تاآدم اومده بودن تبلیغ کافی میکس نستله بکنن،به هر نفر یه دونه می دادن،مال مینا و نگار هم رسید به من!![]()
امروز صب یکشیو زدم تو رگ الان سرگیجه که جهنم قلبم داره میاد تو دهنم!
انقد حالم بده که نگووووووو!
پسره اومد گفت:
سلام خانمها،صبحتون بخیر،محصولات متنوع نستله تهیه شده از تازه ترین و خالص ترین مواد غذایی است،این نوع محصول(بعد دس کرد تو کیفش به هر کدوم یکی داد)مرغوبترین نوع کافی میکس میباشد،محصولات ما را امتحان کنید و مشتری دائمی ما شوید،روز خوبی داشته باشید!
ما:![]()
من،وقتی یارو داشت می رفت:آقا ببخشید شما کامپیوتر بودین؟!
نگار و مینا:غش!![]()
استاد خواندن و درک مفاهیم اومد سر کلاس گفت:شما که زبان و ادبیاتین...
استاد ما مترجمی هم هستیم
۲ دقیقه بعد:بله...شماها زبان و ادبیاتین دیگه؟!
نخیر ما مترجمی هم هستیم
اِ...پس مترجمی هم هست تو این کلاس؟!
۵ دقیقه بعد:ببینید این ریدینگ ها برای این کلاس که زبان و ادبیاته خیلی مهمه...کلاس رفت رو هوا!![]()
استاد مترجمی هم هستیم به خدا!![]()
آهان...
خلاصه تا اخرش هی اون میگفت ما میخندیدیم![]()
مثه منصور خان
،خوبه حالا لهجه ی منصور خان رو نداشت وگرنه تا آخرش می گفت:شمو زبان و ادبیاتیندنده؟! اَی ووووووو پس شمو مترجمی هم هستندنده!![]()
![]()
از رو ریدینگ میخوند یهو ساکت شد..نگاه کردم دیدم خیره شده به کتابش...۱ دقیقه بعد سرشو آورد بالا گفت خوب چی میگفتم؟!
بیچاره ماها....تازه من که خودم آلزایمری هستم...استادم هم آلزایمری باشه چه شود....گلستون....نمره ها همه ۲۰!![]()
میترسم یهو آخر ترم بزنه زیر همه چی بگه نه...شما که دانشجوی من نبودی!![]()
یکی گفت توقعت از ازدواج چیه:گفتم اینکه وقتی فیلم ترسناک میبینم شب یکی یشم باشه اگه ترسیدم برم تو بغلش![]()
![]()
![]()
![]()
یارو گفت:نمی خواد ازدواج کنی،هر وقت فیلم ترسناک دیدی خودم میام پیشت!
خانوم بودااااااا![]()
یه شب میخواستم با نگار صحبت کنم خونه ی خودشون نبود،خونه ی مادر بزرگش بود....زنگ زدم مثه بچه مثبتا...یه پیرمرد جواب داد،گفتم حتما پدر بزرگشه:
من:سلام،شبتون بخیر،حالتون خوبه ایشالا، ببخشید مزاحم میشم،من دوست نگارم،می خواستم ببینم خونه ی شماس؟
آقاهه:سلام دخترم،شب شما هم بخیر،ممنون،تو خوبی؟خواهش میکنم،منزل خودتونه،چه مزاحمتی،....اسمتون چی بود؟!
من:من بهارم،دوست نگار جون
آقاهه:بهار خانوم ،عزیزم اشتباه گرفتی!
من:
و این گفت و گو ۲۰ دقیقه طول کشید چون پیرمرده به سختی نفس می کشید!!![]()
سر کلاس فارسی خیلی کوک نبودم،اذیت نکردم!
چه کیفی میکنم با مینا جونم و آوا جونم تو این کنفرانسا...آی میخندیم...تازه وقتی علیه یکی متحد میشیم که دیگه باید یکی بیاد ما رو از برق بکشه!!![]()
به محمد جون قول دادم شعرامو بازم بذارم تو وبلاگ،
از این شروع میکنم:(لطفا اگه خواستین ازش استفاده کنین منبعشم ذکر کنید،ممنون
)
کسی از من نمی پرسد
چرا در عمق چشمانم
غمی آشفته می رقصد
کسی از خود نمی پرسد
چرا در چشم سرد او
بهاری سرد و پاییزی
میان اشک می لغزد
کسی در من نمیگردد
پی تنهایی و وحشت
بدین آسوده اندیشی
دگر من کرده ام عادت
کسی با خود نمی گوید
فلانی هم غمی دارد
شنیدم که به هم گفتند
عجب قلب یخی دارد!
کسی فکری نمی دارد
به فکرمن و رویایم
در این اندیشه جاویدند
که من تنهای تنهایم!
کسی باور نمی دارد
فلانی هم دلی دارد
درون باغ رویاها،
بهاری،حاصلی دارد
کسی از من نمیداند
که من هم برگ ریزانم
ندارد باوری از تو
که من از تو گریزانم!!
کسی در من نمی گردد
پی تنهایی و وحشت
بدین آسوده اندیشی
دگر من کرده ام عادت...
فک نمی کردین شاعر هم باشم؟!
حالا بدونین!
همیشه رفتن رسیدن نیست،ولی برای رسیدن باید رفت.در بن بست،راه آسمان باز است،پرواز بیاموز!
یا حق/.![]()
پی نوشت۱:خوبه یه مطلب در مورد این حامد کمیلی نوشتیم که همه بیان سراغم!![]()
پی نوشت۲:عقش من
دوسش دارم انقده که نگوووو
(علی شادمان)

سلام...
همین اول کار اجازه هسته یه خاطره از خودم ول بکنم؟(هان؟....آخه تو عددی نیستی که اجازه ندی....!
)همه رو یه نفس بخونید لطفا!
یک روز ما داخل خانه نشسته بودیم داشتیم تخمنه میشکستیم یکهو دیدم تلفنم زنگ میزنه...گفتم کیسته...گفت من مدیزیت بلاگفا هسته...می خواستم بگویم بیایی اینجا چنتا وبلاگ خوب رو که دوس داری انتخاب بکنی تا ما بهشون جایزه بدیم...منم یه طیاره دربست گرفتم رفتم اونجا و دیدم همه دوستام هستن..منم همشونه بهترین انتخاب کردم...بعد مدیر بلاگفا گفت:جامعه ی بلاگفا به تو افتخار می کنه...ولی من اصن توجهی نکردم یه طیاره در بست گرفتم اومدم اینجا ببینم شما حالتون خوبسته؟خوشید؟در سلامتی کامل به سر میبرید هو؟!!! (غش)
دوباره هوای نوشتن به سرم زد....از بس این روزا میخندم
!
تو دانشگاه سر کلاس فارسی عمومی استاد هی میگفت:دکتر سرمدی اینجوری گفتن ولی دکتر انوری اینجوری میگن،به نظرم حرف دکتر سرمدی درست تره......استاد سرمدی اینجا نظرشون اینه...اونجا نظرشون اینه...خلاصه ۲۰۰۰۰ بار گفت دکتر سرمدی....یه پسر باهال هم (مثه پسر خاله رضا
استاد گفت:یه دکتر آمریکایی هست...پسر باهاله گفت:دکتر سرمدی؟!!من و یاسی غش.....استاد با خونسردی گفت نه خانوم هستن...پسر باهاله:خوب شاید همسر دکتر سرمدی هستن!!!من و یاسی ولو کف کلاس....آقا اکسیژن...بهار خفه شد!!
استاد گفت *گفتار*از نظر دستوری چیه؟گفتیم حاصل مصدر...گفت مصدر چیه؟گفتیم بن ماضی + نون......گفت نون چی؟ من: بربری!!
استاد گفت و شنودگفت (به انگلیسی )روزهای هفته ی ایران از کجا سر چشمه گرفته شده؟! من:افغانستان!! کلاس غش!![]()
اینو اونایی بخونن که معتقدن روح انسانها از طریق چشم با هم ارتباط بر قرار می کنن! :
یه روز که داشتم میومدم خونه تو اتوبوس یه پسر اومد سوار شد...روبروی من بود...خیلی اتفاقی eyes to eyes شدیم و قسمت کمدی و خنده دار روح من با روح اون ارتباط برقرار کرد....انگار همه ی اتفاقای خنده دار زندگیم جلو چشمم بود....اونم همینطور...چون اینقد چشماش میخندید که نگووووو.....بعد با چشماش پرسید که چرا اینقد اخمویی؟!منم گفتم به تو نی!!(یعنی به شما ربطی نداره....یه گویش محلیه که از نگار جون یاد گرفتم!
اینو راست گفتم...کسایی که احساسات و حرف ها رو از چشم میتونن بخونن سطح هیپنوتیزم پذیریشون خیلی بالاست...به عبارتی روی روانشون تسلط زیادی دارن...به خواسته های جسمانی زیاد اهمیت نمیدن....اگه اطلاعات خواستین بگید تا راهنماییتون کنم.
میگن یه بنده خدایی ریش پرفسوری داشت رفت پیش دوستاش گفت هر سوالی دارین بپرسین فردا می خوام ریشامو بزنم...![]()
یادش بخیر معلم ریاضی اول دبیرستانمون کچل بود....یه روز من خیلی باهاش کلنجار رفتم...کل کل کردیم و آخرش که اون کم آورد کارو کشید به مدیر مدرسه...مدیر منو خواست و کلی باهام حرف زد....نصیحت و ارشاد!
.....از دفتر که اومدم بیرون عصبانی بودم داشتم فحشش می دادم که دیدم همه ولو شدن رو زمین از خنده.....اخه گفته بودم:کچل...فک کردی با این کارا مو در میاری؟!!! (ولو تو بغل مینا جونم
)
یه روز از یه آقایی آدرس دانشگاهو پرسیدم گفت ببین دخترم صد متر بالاتر...کوچه ی دست چپ...کنار رستوران صدف...گفتم اوووووووووه....پس باید با تاکسی برم؟!!آقاهه گفت:مطمئنی شما دانشجویی دخترم؟!!![]()
خوب به من چه؟من مسافت ها و ساعت های pm رو بلد نیستم...یعنی اگه یکی بگه ساعت ۱۶ فک می کنم یعنی ۶!!!
(به این می گن صداقت دو دهنه
....پرسیدن عیب نیس...ندونستن عیبه!)
یادش بخیر یه روز با بچه ها می رفتیم سالن ورزش...تو سرویس آیدا دستش از پنجره بیرون بود...سر یه پیچ یه صدایی شنیدیم:شترققققققق
دستش خورده بود پس سر یه مرد میون سال کچل![]()
![]()
وای خدا که چقد خندیدیم....
خنده ی اضافه هم خوب نیستااااااااااااااااا![]()
تا برنامه ی بعد....خدا حافظ![]()
بعدنا نوشت
:دوست گل من با یه عالم حرفای قشنگ...تازه کار ولی پر نفس....پری جون گلم ![]()
چیه؟به من نمیاد اهل ادب باشم؟یا اینکه دلم بگیره؟!محض اطلاع گذشته ی این وبلاگ شعرای خودم بوده و من اکثر اوقات قاطی و بهم ریخته ام!
یکی از خصیصه های اخلاقی من اینه که یه روز شادم و یه روز ناراحت!دیگه رازشو هیشکی نتونست بفهمه،شایدم نخواست بفهمه،شایدم اصلا مهم نبوده که بخواد بفهمه،شایدم فهمیده به روی خودش نیاورده،شایدم....(خوب بسه دیگه،نفسم گرفت!
)به هر حال هر کی گفت یه جایزه بهش میدم
.
دیروز همه رو سرپا کردم که بریم به دبیرستان سر بزنیم...در واقع به دبیر ادبیات جونمون
و بچه ها جونمون
! خیلی خوب بود...اینقده تحویلمون گرفتن که نگو و نپرس...
. تازه بعدشم هم رفتیم سر کلاس ادبیات جون
...آی اذیت کردیم....دق دلمون خالی شد!
هر کی ندونه میگه آخی...اینا چقد تو دانشگاه مثبتن!![]()
یکی کدو تنبل میخره می ذارتش کلاس تقویتی!(غش تو آمبولانس
)
ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهیا
شاه ماهی میشه همسرش
ماهیه باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاه آخرش!
*و این خاصیت عشق است!*![]()
(ای روزگار لعنتی،حقه بهت هر چی بگم،من به زمین و آسمون،دست رفاقت نمیدم!
) بهم نمیاد اینقد غمگین باشم؟!
میگن یه روز ماره با جوجه تیغیه ازدواج کرد الان بچه شونو تو جبهه های نبرد حق علیه باطل!! استفاده می کنن چون شده سیم خاردار!
استاده سرکلاس گفت :
?what is the meaning of barbarian
گفتم:
it is a kind of bread
بیچاره استاده کبود شد از خنده..تنها حرفی که بریده بریده میون خنده گفت این بود:
?!!Are you turkis
تصور کن اتو کشیده و مرتب سوار اتوبوس شرکت واحد میشی که خیر سرت بری دانشگاه...وقتی پیاده میشی انگار یکی شب تا صبح انداختتت تو ماشین لباسشویی..اونم درجه خشک کن!
تاکسی هم که قربونش برم از خانه های فساد بدتره...اون روز اجبارا سوار تاکسی شدم دو تا پسر درشت هیکل هم سوار شدن ...خوب له شدم من !خودمو چسبونده بودم به در ولی بی فایده بود بازم برخورد پیش میومد!آی زجر کشیدم من...آی به خودم فحش دادم...اینقده بدم میاد از آدمای اینجوری...دلم می خواست سرشو بکنم...اه...چندش آور بود...دیگه هیچ وقت با تاکسی جایی نمیرم!کاش به جای این همه سخت گیری تو لباس پوشیدن جوونا یه فکری به حال تاکسی ها بکنن...یه نئوپانی چیزی بزنن جدا کنن صندلی هارو....بوخوداااااااااااا![]()
در مقابل محبت دوست جونم
کم میارم...خیلی گله...خیلی ماهه...اینقده خوب منو می فهمه..کمکم می کنه...زنگ می زنه باهام مشورت می کنه...انگار واقعا کوچیکتر و بزرگتر نداریم...درد و دل میکنه...قربون صدقه م میره...همدردی میکنه....خیلی هوامو داره....چقد خوشحالم از این بابت...!کاش بتونم جبران کنم محبتاشو.
یارو میره تو خیابون میبینه رودیوار نوشتن:سیو همان سیب است...میگه دروغ میگن پدر سگا..خودم خوردم صابون بود!!
(غش)
آخونده به قصد مزاح به راننده هه میگه:شماکه همش تو سفر هستین از کجا میفهمین بچه بچه ی خودتونه؟!راننده هه میگه خوب دو سال صبر میکنیم اگه شبیه خودمون شد که هیچ اگه نه میفرستیمش حوزه ی علمیه... ![]()
(وای یکی منو بگیره...آخر جوک بودااااااا
)
یکی خودشو دار میزنه ضربه مغزی میشه میمیره...تحقیق میکنن میبینن خودشو با کش دار زده...
(خیلی باهال بود)
پیرمرده،همون سوپری سر کوچه انقده منو دوس داره...ذوق میکنه انقد که نگوووو....الانم معروف شده به حاج یونس فتوحی![]()
![]()
خوب برای ایندفعه کافیه...
اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت ساده س
نه اینکه میشه باور کرد
دوباره آخر جاده س !
بر میگردم................................حتما....................دیدین برگشتم؟!!
به یاد سنجد جون!
شاد باشید./یا حق![]()
السلام علیکم و رحمه الله و برکاته!السلام علینا و علی...(هان این مال نمازه...بی خیال بقیه اش میشیم...استغفرلله!)
اجماعا صلوات .(بچه نخند مگه من با تو شوخی دارم؟!)
بحث امروزمان پیرو زندگی خواهر بهار است...(خودت کی هستی مومن حالا دیگه منو نمیشناسی؟!...نخیر بهار خودش گفته بیام اینجا و بنویسم...می خواست نوشته هاش نورانی بشه...حالا همگی صلوات )
سلام به همگی....خل شدم امروز...همه ی کتابامو دیروزدادم رفت(گریه خیلی)
خوب کلی خاطره دارم ازشون...ولی واقعا بد به حال اونکه می خواد ازشون استفاده کنه...داشته باشین:...از این آزمایش گاز o2 و اندکی آب زنگ تفریح بریم آب بازی؟! تولید میشود که مقدار آب تولید شده نه خیر تو جر می زنی همش! آنقدر ناچیز است که...
ما اینیم دیگه!ولی از یه لحاظ کلی فیض می برن....شعرامو می خونن دیگه!
یادش بخیر....چقدر خاطره دارم...تازه دیروزکه اشک دون نخودی میریختم فهمیدم که من به گذشته م خیلی اهمیت می دم!
داشتم مجله می خوندم بلند بلند:هدیه تهرانی اصلا مغرور نیست...یکی گفت تو که هستی! (چندش خیلی!)
تو مهربونترین..با وفاترین..قشنگترین...باهالترین...عزیزترین دوستی که داری منم! (کلی کیف کردم..رضا جونم گفته بود بهم
)
سینا پکره این روزا...هیچ کاری هم نمیشه کرد...بمیرم من که ...(بوس)
یکی یه آخوند میبینه میگه آخی...اینقدر سرت درد میکنه؟!!(غش بسیار!)
این نی نی گل ما دیشب یه لیوان آب که ۲۰۰ کیلو یخ توش ذوب شده بود آورد ریخت رو من...!منو بگی سنکوپ کرده بودم از غش غش اون هم می خندیدم...نزدیک بود برم تو اغما!نمی فهمیدم دنیا دست کیه لهجه ام عوض شده بود!علی گفت آب ریختن روت سرتو که تو دیوار نزدن...غش غش میکنه دلم می خواد بخورمش .. فک کرده بود همش میخندم امروز یه پارچ گرفته بود دستش که فهمیدم و در رفتم!
یوما آنادای سید علی صالحی چشمک می زنه هی...سگ ولگردو نمیخونم...جنایت و مکافات رو میخوام دوباره...طاعون آلبرکامو افتاده به جونم...میمیرم آیا؟!!
پتروس جون به علی گفت خدا شفات بده..نی نی گفت مگه مرده؟!(غش تو شکم نی نی!پوووووووووووف...غش غش میکنه هی... جان)
خالیم..تنهام و لذت می برم...هی می نالیدما...ولی حالا قدرشو میدونم..با هیشکیم قسمتش نمی کنم!
از این پسره علی شادمان انقده خوشم میاد...به عبارتی دلم می خواد پسر گلم بشه مثه اون!
پژوهان خیلی خوشتیپه...بابا ی پسرمم بشه مثه اون جوون ولی.(هفته ی بعد بیاین واسه پرو! )
ماه رمضون بهش گفتن پاشو سحره گفت ولش کن خودم فردا زنگ می زنم بهش(خیلی غش )
به رضا جونم sms دادیم که:tof...tof...tof...tof...tofekr mikoni man ? mitunam behet fekr nakonam
جواب داد: !mof...mof...mof...mof...mofek nemikonom به این میگن نبوغ بشری! (خنده هوارتا)
یه دانشمندی میگه از یه فیلسوف شنیدم که از یه استاد دانشگاه شنیده بود که از یه محقق شنیده بود که اینقد حرف اضافه نزنین!
ما هم گوش میدیم به حرف همشون و میگیم:
یاد من باشد تنها هستم...ماه بالای سر تنهاییست!
تا بعد....
سلام.امروز با دو تا احساس متفاوت آپ میکنم یکی احساسی و دیگری طنز...امیدوام خوشتون بیاد...
۱.دیشب به یه عروسی دعوت شده بودیم....و قرار بود من بهترین دوست و همراه زندگیم رو ببینم.و همینطورهم شد.بعد از یک سال تو جشن عروسی.چقدر خوب بود که دوباره گرمی دستاش رو حس کردم و آغوش گرمش رو...(البته اونقدر فشارم داد که در مرز خفگی بودم!!!)با اینکه سرش شلوغ بود و یه پای مجلس بود ولی منو از خودش جدا نمیکرد.یا پیشم نشسته بود یا میون حیرت جمع و باز موندن دهان خیلی ها دست منو رها نمی کرد و هر جا می رفت من باهاش بودم...چه خوب بود اون لحظه ها که هوای سردشو با گرمی عشق فراموش کرده بودیم....چه خوب بود که حال و هوای هر دومون یکی بود...چه خوب بود که اینقدر منو دوست داشت.......گاهی وقتا از اینکه کسی رو ندارم احساس دلتنگی میکنم ولی دوست من با حرفای دلگرم کننده ش منو آروم میکنه....میون اون همه احساس قشنگ یه دفه ترسیدم....از اینکه دوباره باید باهاش خداحافظی کنم و هر کدوم راه خودمونو بریم....دستشو محکم فشار دادم تا بهترلمس بودنشو بفهمم.....منو در آغوش گرفت و بوسید(۱۰۰۰تا بوس از من گرفت برای ذخیره!!)......به جای اینکه به خداحافظی فکر کنم تصمیم گرفتم از با هم بودن لذت ببرم...توی اون همه شلوغی باهام درد و دل کرد و من تسکینش می دادم...دستای سرد منو محکم گرفته بود شاید اونم از جدایی میترسید!...اون تو یه شهر دیگس و من اینجا....فقط دلامونه که از هم جدا نمیشه....این حرفیه که دوست خوبم همیشه میگه......آره شاید سهم من از این دوست داشتن که سر به فلک گذاشته فقط دوریه و صبوری......باشه....تحمل دوریش می ارزه به اینکه یه بار دیگه منو در آغوش بگیره...(این شعریه که همیشه برام میخونه:)
دوستت دارم را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو
دوستم داری را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو!!!![]()
(دوستت دارم به اندازه ی قلب مهربانت
)
۲.به دلایل امنیتی نوشته های این قسمت حذف شد.در مورد حامد کمیلی بود!

پی نوشت :در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست!!(اینم قابل توجه بعضیا!!!)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|