تبليغاتX
همیشه بهار
 
رعایت کپی رایت نشانه شخصیت شماست!!!!
 
 

 

دیروز مورخ ۲۲/۱۲/۸۶ رفتیم اردو..

با بچه های دانشگاه...

تخت جمشید،نقش رستم و ...

خیلی خوش گذشت...

یه راهنما هم داشتیم که آقای خیلی محترمی بودن...(آشنایی قبلی هم داشتیم..یه اردوی درون شهری با هم رفته بودیم)

اصولا چون فکر می کردم که (البته هنوزم فک می کنما!!)که ایشون یکی از نوابغ بشری هستن(چون در هر زمینه ای که بگی فعال هستن)دائم در حال کشف اطلاعات جدید از ایشون بودم...

سکانس اول در اتوبوس:اول صبح که ایشون رو دیدم سلام عرض کردم!

یه دختر:اوه...نه بابا...چه عجب تو به یه پسر سلام کردی!خبریه؟!!

سکانس دوم در اتوبوس:من و شیدا پشت سر این آقا نشسته بودیم و داشتیم تبادل نظر می کردیم.

دو تا از دخترا:میرفتین صندلی کناریش که مجبور نشه سرشو بر گردونه بنده خدا...شما که حرفاتون طولانی بود..گردن درد گرفت بنده خدا!(با حالتی بخونید که دارن با چشاشون می خورنت و حرفاشون پر تیکه س!!)

سکانس سوم نقش رستم:من از فاصله ی دور از بچه های گروهمون عکس گرفتم.

یه دختر دیگه:میشه عکساتو ببینم؟--- بله،بیا ببین. میبینم که از آقای فلانی هم عکس گرفتی و خوشحالی!!!(فک کنید بین این همه آدم فقط اونو دید!)

سکانس چهارم تخت جمشید:از اونجایی که خسته بودم و داشتم گرما زده میشدم از گروه جدا شدم و تو یه سایه نشستیم با شیدا و مینا.

دخترا:چیه؟شما که با هم دوس بودین؟چرا یهو با هم قهر کردین؟!!

سکانس پنجم رستوران:من نتونستم غذا بخورم...زود از سر میز بلند شدم و رفتم که آب بخرم.

دخترا:هی...بشین..نترس..غذاشو میخوره!

سکانس چهارم پارک :مشغول بدمینتون با آقای x !!(تو کف بمونید...عمرا اگه اسمشو لو بدم!!)

دخترا:(در حالی که نشستن مثلا ما رو تشویق می کنن) پچ پچ پچ پچ پچ!!

سکانس پنجم:در طول بازی آقای x در مورد وبلاگشون حرف میزنن.من مشتاق میشم ببینمش.بعد از بازی میرم و id شونو میگیرم.

دخترا در حالی که با جیغ صدام میزنن! : شماره رد و بدل می کنین؟!!

سکانس ششم پارک:به یکی از بچه ها میگم از من عکس بگیر .عکس خراب شد...آقای x لطف میکنن و دو تا عکس از من می گیرن...

دخترا:با چشم هایی از کاسه در آمده به من می نگرند!

سکانس ششم:وقتی میرفتیم از آقای x در مورد عکاسی سوال میکنم...همچنان رفتیم تا رسیدیم پای اتوبوس.بچه ها از پشت سر منو صدا می زنن و می خندن!

مشکلتون چیه خوب؟!

سکانس هفتم در اتوبوس:همه خسته نشستیم.

دختر اولی:خوب با مهدی گرم گرفته بودیا!!(چه پسر خاله ان اینا!!!)

دختر دومی:داشتین چی میگفتین با هم؟!!(منم یه جواب دندون شکن دادم که بماند!)

دختر سومی:(در حالی  که من پشت سرش نشسته بودم)این دختره کو؟!نکنه دوباره رفته پیش این آقاهه!

یه عده از دخترای ترم بالایی دارن دنبال من می گردن!

(یکیشون با انگشت منو نشون میده و بقیه مشتاقانه منو مینگرن!)

.

.

.

خدا عاقبت هممونو به خیر کنه!

پی نوشت۱:اگه آنا نبود کی ما رو می خندوند؟!تازه کشفش کردم!

پی نوشت۲:تمام بدنم درد میکنه.سمت راستم بیشتر.به خاطر بدمینتونه.چشم راستمم به طرز افتضاحی سرخ شده.ولی فک کنم به بدمینتون ربطی نداشت!

پی نوشت ۳:وقتی با آقای x سخن میگفتیم احساس پوچی میکردم!

بزنم به تخته همه کاره بودن! رنگین کمان! من چیم؟!یه آدم بی خاصیت!

پی نوشت ۴:بیش از پیش عاشق ندا جونم شدم...چقده ماهه این دختر

 پی نوشت۵:چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:23  توسط بهار  | 
 

متاسفانه یا خوشبختانه شلوارم دوتا شد!!!

 

یکی منو راهنمایی کنه لطفا!!

 

اگه اومدین خونه جدیدم فک کنید اومدین پیش غریبه...آخه دلم می خواد غریبه بمونم!!!

www.dokhtare-ariyayi.blogfa.com......

 

همیشه بهارم منو ببخش که ساده....

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:23  توسط بهار  | 

سلام...

به به....از اين طرفا.....!

خبريه؟!

اتفاقي افتاده؟!!

كسي طوريش شده؟

.

.

.

.

صبر كن بابا...

حالا مي گم ديگه...

خوب...

امروز يه روز خوبه،روزي كه خدا يه نعمت قشنگ رو به يه خانواده داد....نعمتي كه به گفته ي مامانش يه موهبت الهيه...موهبتي كه واقعا خاص و استثناييه...

موهبتي كه 16 سال قد كشيد و بزرگ شد...با يه شخصيت ممتاز...با يه چهره ي زيبا...با يه مهربوني خاص...

يه فرشته زميني كه بين ما آدما زندگي مي كنه.

 

روزهاي با هم بودنمون زياده...شيطنت هايي كه مي كرديم....قهر و آشتي ها....دعوا و خنده و شوخي و....

اولين خاطره ام از تو وقتيه كه تو بغل آقاجون نشسته بودي و من حسوديم شد...زدم تو سرت ولي تو هيچي نگفتي!!

ياد روزايي كه نيما تازه بدنيا اومده بود و من و  آقا جون ميومديم دنبالت با هم مي رفتيم بيرون...

يادته آقا جون بهت مي گفت كلاه قرمزي؟!!!

ياد اون روزا كه با هم فوتبال بازي مي كرديم و دمپاييهامون ميفتاد رو پشت بوم...ياد اون روزايي كه خيالبافي مي كرديم و آخر سر از ترس مي زديم زير گريه!

ياد اون روزايي كه عاشق پياده روي بعد از شام بوديم و تاب سوار شدن و دنبال هم دويدن...

ياد شبايي كه من و تو و نيما مي خواستيم پيش هم بخوابيم و اون شب همه عزا مي گرفتن چون ما تا صبح يا بزن و برقص داشتيم يا بالش تو سر هم زدن يا خنديدن و بازي يا فيلم تماشا كردن و يا نيما رو ترسوندن!!! و هيچكس نمي تونست بخوابه..آخرشم يه دعواي حسابيمون مي كردن و ما مي خوابيديم...!

ياد روزايي كه مي خواستيم جايي بريم و من و تو و نيما تو ماشين ما بوديم و ميزديم زير آواز و انقد مي خونديم تا برسيم به مقصد...

ياد روزي كه تو كلاس پنجم بودي و رفتيم پارك....من سوار تاب نشدم و تو سه ساعت برام حرف زدي و فلسفه بافتي كه آدما هر چقدر هم بزرگ بشن بازم به شيطنت هاي بچگيشون نياز دارن.(واسه همينه كه من هنوزم سوار تاب مي شم!!)

ياد روزي كه رفتيم با هم نون باگت بخريم...وقتي برمي گشتيم دو تا پسركه از روبرو ميومدن به من متلك گفتن...تو هم كه به قول خودت خون جلوي چشماتو گرفته بود برگشتي كه حسابشونو برسي...اون دو تا هم مسيرشونو عوض كردن و اومدن به سمت ما و تو كه عصباني بودي نديديشون...حالا اون دوتا كنار من وايساده بودن و تو هي مي رفتي كه حسابشونو برسي...!

ياد اون شب كه من حالم گرفته بود و تو في البداهه شروع كردي به چرت و پرت گفتن...

يه هواپيما از تو آسمون رد ميشد...اون موقع تو افغانستان جنگ بود...تو گفتي:مي دوني چي تو اين هواپيماهاس؟! گفتم نه.

گفتي اينا مي رن از قبرس خر ميارن بمب مي بندن بهشون مي فرستن افغانستان كه برن نيروهاي آمريكا رو منهدم كنن.گفتم چه ربطي داره؟!

گفتي خوب اين كمك غير نقدي ايرانيا به افغانستانه!!

ياد اون شب كه با هم مشاعره مي كرديم و تو از خودت شعر در مياوردي.نوبت تو بود كه با ش شعر بگي و گفتي: شبي كه ز ميخانه مي آوردم بوي بهشت....و چون نتونستي بقيشو جور كني گفتي:عشق محمد بس است و آل محمد!!!

ياد شبايي كه من و تو نيما و جوجو ميرفتيم بيرون و مثلا 30 تا لواشك مي خريديم يا يخمك و همشو همون شب مي خورديم!

تمام اين خاطرات و هزار تا خاطره ي ديگه كه يادم نمياد توي 16 سال زندگي تو اتفاق افتاد.

16 سال كه زندگي كردي همه گفتن كه تو چقدر ماهي...مامانت مي گفت از همون بچگي موقعيتشو درك مي كردي...

همه مي گفتن كه تو چقد با شخصيتي...هميشه همه ازت تعريف مي كردن...همه يه جور ديگه دوستت داشتن...

 

 و امروز كه پا به 17 سالگي مي ذاري اميدوارم كه همينطور باقي بموني.

 

و امروز 7/12/7۰ رو گرامي مي دارم...

خودتم مي دوني كه هم دايي هم زندايي هم جوجو و هم من عاشقانه دوستت داريم.

 

 سینای گلم

 

عزيز دلم...17 سالگيت مبارك...

با عشق:

خاله کوچیکه...

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:1  توسط بهار  | 
 

سلام.

اول از همه ممنونم از رسول که بهم تبریک گفته بود یا تسلیت!

راستش خودمم نمی فهمیدم خوشحال باشم یا ناراحت...!

بیخیال...خودتو عشق است...(همچنین سیما تیرانداز رو)

چند وقت پیش رفتیم شهر خودمون....مادر بزرگ دوست عزیزم سپیده فوت کرده بود و من مثه آدم بزرگا(توجه کنید که قبلا شعور این کارو نداشتم!) رفتم خونشون مراسم.تازه خودم تنهایی رفتم.کلی هم مودب صحبت کردم .ولی وقتی رفتیم تو اتاق سپیده تلافیشو در آوردیم.داشتیم هر هر میخندیدیم که ییهو داداش سپیده اومد تو اتاق! خوب ۹۹٪ از آبروم رفت!(اون ۱٪ هم بخاطر این موند که جلو پاش بلند شدم!)

جوجوی من خیلی با استعداده...تو حرفاش تیکه های انگلیسی هم میاد.رفته بودیم سوپر مارکت می گفت:من آبنبات چوبی green می خوام

پسر فروشنده:

یا مثلا رفتیم بیرون میگه:مامانthe weather is coldشیشه رو بیار بالا!!

یه بارم داشتیم قدم می زدیم گیر داده بود که پشت شلوار این پسره نوشته g.اگه ولش می کردم می رفت شلوار یارو رو میوورد تا بهم نشون بده!

یه بارم می گفت من ice cream قیفی می خوام!

توی بانک به یه پسره گیر داده بود که این بهمنه.(امیر حسین صدیق توی فیلم نوک برج.یه تیکه از فیلم هست که سرش می خوره تو اُپن آشپز خونه و می گه: مالیدی با این اُپنت)

رفته بود جلوش می گفت تو همونی هستی که گفتی مالیدی با این اُپنت؟!!

پسره یه نگاه به من می کرد یه نگاه به جوجو و آخر سر اینجوری:

خوب خیلی شبیه بود به امیر حسین جونم.(نگفته بودم؟!من امیر حسین صدیقو خیلی دوس دارم.خیلی بامزه س.)

یه مزاحم تلفنی داشتیم که یه روز زنگ زد.جوجو مثه آدم بزرگا گفت:صبر کنین من گوشی رو بردارم.بهش می گم که کارش درست نیست.

جوجو:الو...

آقای محترم شما که نباید مزاحم مردم بشید...کار خوبی نیست...اصلا کار آدمای بی فرهنگه(بیاد فروغ جونم) لطفا دیگه اینجا زنگ نزنید.ما اصلا دختر نداریم...!

ما تا بیست دقیقه کف کرده بودیم و

اگه باورتون نمی شه که جوجو اینطوریه از فروغ جونم بپرسید.تازه صداش انقد قشنگه.اگه شد صداشو که جک گفته براتون می ذارم گوش بدید.

اینم از پست امروز...

 

راستی ۷ اسفند منتظر یه پست استثنایی باشید.

پیشنهاد می کنم از دستش ندید.

تا بعد

یا حق.../

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:16  توسط بهار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM