رعایت کپی رایت نشانه شخصیت شماست!!!! |
درود و دوصد بدرود!(البته اين ماله آخرش بود ولي خوب سلام هم خيلي تكراري شده!)![]()
حالتون خوبه؟
من كه خوبم...تازه خوبترم ميشم آخه اين ترم از شنبه كلاس دارم تا جمعه!![]()
چه خبرا؟ ما كه بيخبريم!
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان....
اينبار فقط به خاطر يه نفر آپ كردم...
اگه گفتي كي؟!!![]()
خوب يه كم فك كن ....
براي يه نفر كه جديدا يه ارتباط عاطفي خيلي خيلي قوي باهاش برقرار كردم...![]()
كجا؟ كي؟ ![]()
خوب اون ديگه رازهههههه !!!!!
خوب بهتره معرفيش كنم ديگه:
عزيز دل من : متولد 1349 تهران...بسيار خوشكل...مليح...مهربون....خوش صدا...خوش تيپ...![]()
![]()
![]()
نشناختي؟
خوب از بس اطلاعاتت كمه...
سيما تيرانداز![]()
![]()
![]()

خوب به افتخارش دست بزنيد ديگه....زود....(همتون فك كردين يه آقاي محترمه نه؟!!!
)
سيما تيرانداز همسر ناصر هاشمي(اي كلك...خوش سليقه ايااااا!) از سال1368 (آخي....وقتي من به دنيا اومدم!) بازيگري را در نقش كوتاهي در فيلم *هامون* به كارگرداني داريوش مهر جويي شروع كرد.
سيما جونم بيشتر دوس داره تئاتر كار كنه...ولي اگه فيلم خوب هم به تورش بخوره از دست نمي ده.![]()
سيما تيرانداز با بازي بسيار جذابش تو سريال (حلقه ي سبز) به كارگرداني ابراهيم حاتمي كيا جذابيت اين فيلمو خيلي زياد كرده.
يه چيزي تو اين فيلم هست كه من هر وقت ميبينمش دپسرده(دپرس+ افسرده=دپسرده) ميشم!
رابطه ي گلبهار با حسن يه جوري هست كه مي خواد بگه عشق جسماني نيست...عشق حقيقي بين دو تا روح اتفاق ميفته...مي خواد اينو به ما زمينيا كه اين دنيا رو چهار چنگولي چسبيديم و از عشق فقط بوسه و كنار مي خوايم بفهمونه كه عشق از ازل در روح مقدس انسان دميده شده...بايد چشمامونو باز كنيم...عشق براي تعالي روح بوجود اومده....براي اينكه روح مقدس رو از جسم دون مايه دور كنه....از اين خواسته هاي حيواني دورش كنه....پروازش بده به سمت نيروي برتر...به سمت عشق ازلي و الهي...
واي كه اگر آدما اينو مي فهميدن....![]()
![]()

خوب سيما تيرانداز واقعا شخصيت جذابي داره....نوع رفتارش....لبخند مليحش...و زيبايي خاصي كه داره....و البته يه معصوميت جالب هم تو چهره ش هست كه نقششو جذابتر كرده....![]()
و روز به روز ارتباط من با اين نقش پر رنگ تر ميشه.نمي دونم وقتي فيلم تموم شده رفلكس من چيه؟!!![]()
(ببين من متولد 68 هستم ولي ديگه بچه نيستم كه بگم احساساتي شدم!
)
به هر حال از خدا مي خوام كه روز به روز زندگي سيما تيرانداز با ناصر هاشمي بهتر و بهتر بشه و هميشه ي عمرشون شاد باشن.![]()
![]()
![]()
راستي لطفا يه نفر كه اطلاع داره بگه ببينم سيما تيراندازبچه داره يا نه.
ممنون.
تا بعد...
يا حق./![]()
تو که نمی خوای بزنیم؟هان؟!همه دعوا دارن با آدم!![]()
دیده بودیم پسر مزاحم دختر بشه حرف عشقولانه بزنه یا دختر به پسر،ولی دختر به دخترشو نشنیده بودیم که دیدیم!!کلی هم طلبکارمون شد که تعجب کردیم!![]()
به من چه که هی دم به ساعت یکی(مذکر البته!) زنگ می زنه خونه مزاحم میشه هاااااااااان؟!!!![]()
کم مونده دیگه پیرمرد و پیرزن و بچه هم زنگ بزنن بگن بهارو می خواستیم!![]()
ایییییییییییییییییششششششششششششش!
به من چه خوب؟!![]()
ولش کن.
می خوام از فواید مورد تایید و استفاده ی خودمون از پاک کن بگم!تعجب نکن..امروز مریض بودم و همش دراز کشیده بودم.یه پاک کن بغل دستم بود در نتیجه شروع کردم به فکر کردن در مورد فوایدش .
یادم اومد که در دوران تحصیل خیلی ازش استفاده می کردیم(دوران تحصیل مختص به ابتدایی،راهنمایی و دبیرستانه،دانشگاهو می گن دوران دانشجویی!!تکرار کن:دوران دانشجویی..!
)
خلاصه اینا رو یادم اومد:
۱.بهونه ی خوبی بود که با دوستمون قهر کنیم:
-- پاک کنتو به من می دی؟ ---- نه!! --![]()
![]()
![]()
۲.یا آشتی کنیم!
مثلا با هم قهر بودیم: --- واااااای غلط نوشتم! ---- بیا من پاک کن دارم.. و بعد:![]()
!!
۳.یا وقت درس حواس دوستمونو (یا خر خون کلاسو!!) پرت کنیم!
آماده...هدف گیری....پرتاب......(آخ...چی بود؟!! وکلاس به هم می ریخت!
)
۴.با نوک مدادامون سوراخش می کردیم بعد خودکار قرمز میکشیدیم روش می گفتیم واااااااااااااااااااااااای!خون اومد جاش!!![]()
![]()
۵.پاک کن بچه مثبت کلاسو ور می داشتیم و با روان نویسای ۱۰۰۰۰ رنگ مینا ۱۰۰۰۰۰۰۰ جاش اسم و فامیلشو می نوشتیم!![]()
۶.تقلب روش می نوشتیم و تو امتاحانا رد و بدلش می کردیم.
۷.به جای گچ می ذاشتیمش کنار تخته و وقتی معلم بیچاره میومد بنویسه ما هر هر هر می خندیدیم![]()
۸.پاک کن بچه منظما رو نخ می کردیم توش آویزون می کردیم بهشون!![]()
۹.کافی بود یه نفر یه پاک کن نو بیاره سر کلاس...اول پوستشو می کندیم بعد خط خطیش می کردیم
(البته این در مورد کسایی بود که خوشمون نمیومد ازشون!!
)
۱۰.مسابقه پاک کن پرت کنی می دادیم!!(بعد مثلا ۲۰ تاش میوفتاد خونه بغلی و بچه سوسولا گریه می کردن!
)
۱۱.به محض اینکه یه نفر یه پاک کن بزرگ می خرید هزار تیکش می کردیم واسه همه بچه ها!!
)
و خیلی فواید دیگه که من یادم نمیاد دیگه!
خداییش کیف می کنم که انقد شیطون بودم (و هستم و خواهم بود!)
برای رفع ابهام یه دوست باید یه مساله رو روشن کنم:
ما دو تا رضا داریم:۱.رضا داداش ۲.رضا خاله
رضا داداشم که عشق منه
....تا حالا هیچ کس رو به اندازه اون دوس نداشتم و رضا پسر خاله هم مثه رضا داداشه و اصلا هم سنش به من نمی خوره!!![]()
خوب دیگه تموم شد.
یا حق./
امین بدو بیا ببینم چند مرده آن لاینی!!![]()
![]()
اِ..............سلااااااااااااااااااااااااااام!می دونی چی شده؟!یه تاکسی سوار شدم اشتباهی منو آورده اینجا!![]()
آره دیگه...من.......با گردن کج و کوله.................برگشتم!!!!(به افتخار سنجد
)
کسی بهم تبریک نمی گه؟!!!![]()
راستش من آدمش نبودم که ببوسم بذارم کنار!گاهی تو زندگی یه چیزایی هست که ذره ذره جمع می شه و میاد راه گلوی آدمو می بنده...اونوقته که یه جا نیاز داری که بنویسی...یه جایی که اگه نوشتی هزارتا مدعی پیدا نکنی!هزار نفر هزار جور برچسب نزنن بهت!یه جایی که فقط غریبه ها میان و چند تایی آشنا که می شه بهشون اعتماد کرد...!
می خوام دو تا خاطره بگم که هنوزم یاد آوریش خجالت آوره برام!
۱.یه روز رفتیم یه جایی مهمونی.از قضا یه سری مهمون دیگه هم اومدن اونجا که یه پا غریبه تر بودن با ما.یه پسر ۲۵-۲۴ ساله هم دارن که عاشق نی نی جوجوی ماس.از اولش این جنتلمن ناز جوجو رو می کشید و جوجو محل نمی ذاشت!جوجو تو بغل من بود و جنتلمن اومد نشست پیش ما.از اونجایی که جوجو عاشق آدامسه یه بسته آدامس در آورد و گفت کی آدامس می خواد؟!!جوجو رو میگی گل از گلش شکفت و دست دراز کرد آدامسو بگیره.جنتلمن گفت:نــــــــــــــه!هر کی آدامس می خواد باید ۲ تا بوس بده!و جوجو پشیمون شد!خلاصه جنتلمن گفت باشه اصلا به بهار آدامس میدم و دوتا آدامس داد دست من.جوجو با تعجب برگشت گفت:تو کی به این بوس دادی که من ندیدم؟!!!!!!!!!!!!!
حالا همه می خندیدن ولی من ِ بیچاره دیگه تا آخرش روم نشد سرمو بیارم بالا!هنوزم که هنوزه از این جنتلمن خجالت می کشم!
۲.یه شب با بر و بچز (توجه کنید که بر و بچ مفرده و بر و بچز جمع!!
با اوقات تلخ بدون اینکه نگاه کنم دوباره دستمو گذاشتم دور کمر آرزو و شروع کردم به غر غر کردن! یک لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد!!یه آقای باشخصیت جای آرزو بود که با تعجب نگاهم می کرد!!!حالا اون لحظه بهار نگو بگو مواد مذاب!بگو رنگین کمان!بگو لبو!بگو سکته مغزی!
نمی دونستم چی بگم!زبونم بند اومده بود و اون یارو خندش گرفته بود!با صدایی که از ته چاه در میومد فقط گفتم ببخشید و برگشتم دیدم آرزو پشت سرمه!!
هنوز که هنوزه از یاد آوری این دو خاطره خجالت می کشم!
آره دیگه!
بینگ.........بنگ..............بونگ!
اینجا همیشه بهار است...صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|