رعایت کپی رایت نشانه شخصیت شماست!!!! |
بعد از مدتها دوری و اینا سلام! ![]()
امروز اومدم تموم کنم اینجارو...در واقع این دنیا(وبلاگم) خسته کننده شده برام...گرچه مشوقم بود برای رسیدن به خواسته هام...با دوستای جور واجوری که برام آرزوی خوشبختی می کردن...با هاشون می خندیدم...گریه می کردم...درد و دل می کردم...!
راستی اول علت نبودنمو بگم تا منو نکشتین:![]()
بنده دچار یک عارضه ی وخیم شده بودم که حتی اسمشم نفهمیدم چی بود...!حدود ۱۵ روز در بستر مرگ و حالت احتضار و اطرافیان هم فقط گریه.. دارو هم فرت و فرت و غذا نمی تونستم بخورم و حرف هم نمی تونستم بزنم و حتی گریه هم نمی تونستم بکنم چون لوزه ها و گلو و گوش و حلق و بینی و ( چِمدونم دیگه!!
بسه دیگه فک کنم عمق فاجعه رو درک کردین و منو بخشیدین ...نــــــــــــــــــــــــــه غلام؟!!!!![]()
خوب خارج از شوخی....امروز یه روز دیگه س...روزی که من تاثیر *راز* رو تو زندگیم می بینم و از اینکه دارم به خواسته هام می رسم خوشحالم.
دیشب بعد از مدتها خاله ژامک رو پیدا کردم...بعد از اون همه مدت صداش همونطور مهربون بود و صمیمی....تازه یه پسر کوچولو هم خدا بهش داده که اسمشو گذاشته کیان
)
راستش حالا که یاد اون موقع ها میفتم خنده م میگیره...اولین باری که خاله ژامک اومد سر کلاس و من اون موقع یه دختر بد اخلاق ِ دپرس بودم که همیشه تو حال خودش بود....(فک کـــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!من اونجوری بودم یه زمانی!!) خلاصه کلاس ما یه پنجره به خیابون داشت که یهو صدای یه دعوای خیلی خیلی شدید اومد...دوتا مرد داشتن به همدیگه فحش میدادن....نگار گفت:دارن دعوا می کنن؟!! ومن خیلی خونسرد و همونطور عادی گفتم :نه دارن روی همو می بوسن آشتی می کنن!!!! و اونموقع بود که خاله ژامک اولین نگاه عاقل اندر سفیه رو به من کرد و خندید و من یه جورایی متحول شدم...تصمیم گرفتم از اون حال بیام بیرون...
یادش بخیر اونموقع ها تو کتاب ریاضیم شعر می نوشتم که خاله ژامک بخونه و چون علی(شوهر دختر خاله م)تو خونه گاهی باهام ریاضی کار می کرد شعرارو پاک می کردم که اون نخونه!(خل بودماااااااااااااااااااااااااا)
دنیایی که من می خوام دنیاییه که به خواسته هام برسم و این دنیا کم کم داره برام درست میشه...می دونم همین روزا سر و کله ی خاله فریبا هم پیدا میشه .
دلم نمی خواد کسی باشم که که همیشه حسرت بخوره...حسرت روزای ِ از دست رفته...امروز ِ من پر از شادی و نشاط ِ...
ــ و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست!
شکر خدا که همه جا از برف و بارون پر شده...انگار خدا همه ی در های رحمتشو به روی ما باز کرده و اینجاس که باید فریاد زد:
ــ ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید
ای می فروشان شهر را از نور مهمانی کنید(می فروشانشو مطمئن نیستم ولی نزنید تو ذوقم!!)
معشوق من بگشوده در،روی گدای خانه اش
تا سر کشم من جرعه ای،از ساغر و پیمانه اش...
آره...
من دارم می رم با همه ی خوبیها و بدیهام...
دارم می رم که آینده ی باب میلم رو بسازم
می رم تا با کساییکه دوسشون دارم زندگی کنم
میرم که به شیطونی هام ادامه بدم(یه بار یکی از استادا گفت:
your sense of humor is very good!حالا خدا داند که جملش ایهام داشت یا نه!)
می رم که عاشقی کنم...
ولی همیشه یه چیزی به یادم هست:
یه روزی،یه جایی،یه کسی...صبر داشته باش...صبر داشته باش...صبر...!
ای دردت به جان بی قرار پر گریه ام!
مرا حلال کنید...
همین و بس....!
حق نگاهدارتان باد...![]()
![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|