تبليغاتX
همیشه بهار
 
رعایت کپی رایت نشانه شخصیت شماست!!!!
 
سلام،بازم برگشتم!

امیدوارم که همگی درپناه امتحانات میان ترم دانشگاه یا مدرسه خَش و خُرم باشید!!!(از فحش خواهر و مادر هم بدتر بودا،نه؟!)

نسکافه و قهوه و مشتقاتش برام ممنوع شده بود،چون وقتی می خورم سرگیجه و طپش(تپش؟!)قلب میگیرم مثه سگ!

(مثه سگ افتاده تو دهنم،مثه سگ!)

دیروز با نگار جون و مینا جون رفتیم چمران پیاده روی،۴ تاآدم اومده بودن تبلیغ کافی میکس نستله بکنن،به هر نفر یه دونه می دادن،مال مینا و نگار هم رسید به من!امروز صب یکشیو زدم تو رگ الان سرگیجه که جهنم قلبم داره میاد تو دهنم!انقد حالم بده که نگووووووو!

پسره اومد گفت:

سلام خانمها،صبحتون بخیر،محصولات متنوع نستله تهیه شده از تازه ترین و خالص ترین مواد غذایی است،این نوع محصول(بعد دس کرد تو کیفش به هر کدوم یکی داد)مرغوبترین نوع کافی میکس میباشد،محصولات ما را امتحان کنید و مشتری دائمی ما شوید،روز خوبی داشته باشید!

ما:

من،وقتی یارو داشت می رفت:آقا ببخشید شما کامپیوتر بودین؟!

نگار و مینا:غش!

استاد خواندن و درک مفاهیم اومد سر کلاس گفت:شما که زبان و ادبیاتین...

استاد ما مترجمی هم هستیم

۲ دقیقه بعد:بله...شماها زبان و ادبیاتین دیگه؟!

نخیر ما مترجمی هم هستیم

اِ...پس مترجمی هم هست تو این کلاس؟!

۵ دقیقه بعد:ببینید این ریدینگ ها برای این کلاس که زبان و ادبیاته خیلی مهمه...کلاس رفت رو هوا!

استاد مترجمی هم هستیم به خدا!

آهان...

خلاصه تا اخرش هی اون میگفت ما میخندیدیم

مثه منصور خان،خوبه حالا لهجه ی منصور خان رو نداشت وگرنه تا آخرش می گفت:شمو زبان و ادبیاتیندنده؟! اَی ووووووو پس شمو مترجمی هم هستندنده!

از رو ریدینگ میخوند یهو ساکت شد..نگاه کردم دیدم خیره شده به کتابش...۱ دقیقه بعد سرشو آورد بالا گفت خوب چی میگفتم؟!

بیچاره ماها....تازه من که خودم آلزایمری هستم...استادم هم آلزایمری باشه چه شود....گلستون....نمره ها همه ۲۰!

میترسم یهو آخر ترم بزنه زیر همه چی بگه نه...شما که دانشجوی من نبودی!

 یکی گفت توقعت از ازدواج چیه:گفتم اینکه وقتی فیلم ترسناک میبینم شب یکی یشم باشه اگه ترسیدم برم تو بغلش

یارو گفت:نمی خواد ازدواج کنی،هر وقت فیلم ترسناک دیدی خودم میام پیشت!

خانوم بودااااااا

یه شب میخواستم با نگار صحبت کنم خونه ی خودشون نبود،خونه ی مادر بزرگش بود....زنگ زدم مثه بچه مثبتا...یه پیرمرد جواب داد،گفتم حتما پدر بزرگشه:

من:سلام،شبتون بخیر،حالتون خوبه ایشالا، ببخشید مزاحم میشم،من دوست نگارم،می خواستم ببینم خونه ی شماس؟

آقاهه:سلام دخترم،شب شما هم بخیر،ممنون،تو خوبی؟خواهش میکنم،منزل خودتونه،چه مزاحمتی،....اسمتون چی بود؟!

من:من بهارم،دوست نگار جون

آقاهه:بهار خانوم ،عزیزم اشتباه گرفتی!

من:    و این گفت و گو ۲۰ دقیقه طول کشید چون پیرمرده به سختی نفس می کشید!!

سر کلاس فارسی خیلی کوک نبودم،اذیت نکردم!

چه کیفی میکنم با مینا جونم و آوا جونم تو این کنفرانسا...آی میخندیم...تازه وقتی علیه یکی متحد میشیم که دیگه باید یکی بیاد ما رو از برق بکشه!!

به محمد جون قول دادم شعرامو بازم بذارم تو وبلاگ،

از این شروع میکنم:(لطفا اگه خواستین ازش استفاده کنین منبعشم ذکر کنید،ممنون)

کسی از من نمی پرسد

چرا در عمق چشمانم

غمی آشفته می رقصد

کسی از خود نمی پرسد

چرا در چشم سرد او

بهاری سرد و پاییزی

میان اشک می لغزد

کسی در من نمیگردد

پی تنهایی و وحشت

بدین آسوده اندیشی

دگر من کرده ام عادت

کسی با خود نمی گوید

فلانی هم غمی دارد

شنیدم که به هم گفتند

عجب قلب یخی دارد!

کسی فکری نمی دارد

به فکرمن و رویایم

در این اندیشه جاویدند

که من تنهای تنهایم!

کسی باور نمی دارد

فلانی هم دلی دارد

درون باغ رویاها،

بهاری،حاصلی دارد

کسی از من نمیداند

که من هم برگ ریزانم

ندارد باوری از تو

که من از تو گریزانم!!

کسی در من نمی گردد

پی تنهایی و وحشت

بدین آسوده اندیشی

دگر من کرده ام عادت...

 

 فک نمی کردین شاعر هم باشم؟!حالا بدونین!

همیشه رفتن رسیدن نیست،ولی برای رسیدن باید رفت.در بن بست،راه آسمان باز است،پرواز بیاموز!

 

 

یا حق/.

 پی نوشت۱:خوبه یه مطلب در مورد این حامد کمیلی نوشتیم که همه بیان سراغم!

پی نوشت۲:عقش من دوسش دارم انقده که نگوووو(علی شادمان)

علی جون (شادمان)

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:38  توسط بهار  | 

 

سلام...

همین اول کار اجازه هسته یه خاطره از خودم ول بکنم؟(هان؟....آخه تو عددی نیستی که اجازه ندی....! )همه رو یه نفس بخونید لطفا!

یک روز ما داخل خانه نشسته بودیم داشتیم تخمنه میشکستیم یکهو دیدم تلفنم زنگ میزنه...گفتم کیسته...گفت من مدیزیت بلاگفا هسته...می خواستم بگویم بیایی اینجا چنتا وبلاگ خوب رو که دوس داری انتخاب بکنی تا ما بهشون جایزه بدیم...منم یه طیاره دربست گرفتم رفتم اونجا و دیدم همه دوستام هستن..منم همشونه بهترین انتخاب کردم...بعد مدیر بلاگفا گفت:جامعه ی بلاگفا به تو افتخار می کنه...ولی من اصن توجهی نکردم یه طیاره در بست گرفتم اومدم اینجا ببینم شما حالتون خوبسته؟خوشید؟در سلامتی کامل به سر میبرید هو؟!!!  (غش)

دوباره هوای نوشتن به سرم زد....از بس این روزا میخندم!

تو دانشگاه سر کلاس فارسی عمومی استاد هی میگفت:دکتر سرمدی اینجوری گفتن ولی دکتر انوری اینجوری میگن،به نظرم حرف دکتر سرمدی درست تره......استاد سرمدی اینجا نظرشون اینه...اونجا نظرشون اینه...خلاصه ۲۰۰۰۰ بار گفت دکتر سرمدی....یه پسر باهال هم  (مثه پسر خاله رضا) جلوی ما بود....من و یاسی نشسته بودیم به سرمدی میخندیدیم....استاده گفت اینجا منظور اینه...ما و همچنین اون پسره گفتیم نظر دکتر سرمدی چی؟!(هزار تا غش...من کبود...نفسم قطع شد!)

استاد گفت:یه دکتر آمریکایی هست...پسر باهاله گفت:دکتر سرمدی؟!!من و یاسی غش.....استاد با خونسردی گفت نه خانوم هستن...پسر باهاله:خوب شاید همسر دکتر سرمدی هستن!!!من و یاسی ولو کف کلاس....آقا اکسیژن...بهار خفه شد!!

استاد گفت *گفتار*از نظر دستوری چیه؟گفتیم حاصل مصدر...گفت مصدر چیه؟گفتیم بن ماضی + نون......گفت نون چی؟ من: بربری!!  کلاس منفجر...همگی غش غش غش حالا..دس دس دس!!!غش ولو تو دریا!!!!!  خداییش اگه یکی منو زیر نظر داشته باشه به طرز منطقی نتیجه میگیره که من ترکم!!!

 استاد گفت و شنودگفت (به انگلیسی )روزهای هفته ی ایران از کجا سر چشمه گرفته شده؟! من:افغانستان!!   کلاس غش!

 

اینو اونایی بخونن که معتقدن روح انسانها از طریق چشم با هم ارتباط بر قرار می کنن! :

یه روز که داشتم میومدم خونه تو اتوبوس یه پسر اومد سوار شد...روبروی من بود...خیلی اتفاقی eyes to eyes شدیم و قسمت کمدی و خنده دار روح من با روح اون ارتباط برقرار کرد....انگار همه ی اتفاقای خنده دار زندگیم جلو چشمم بود....اونم همینطور...چون اینقد چشماش میخندید که نگووووو.....بعد با چشماش پرسید که چرا اینقد اخمویی؟!منم گفتم به تو نی!!(یعنی به شما ربطی نداره....یه گویش محلیه که از نگار جون یاد گرفتم! )بعد گفت چشات مثه قورباغه س...منم گفتم مثه تو که گوشات مثه آیینه بغل تریلییه!!!بعد خنده از چشم اومد رو لب....اینقد خندید...ولی من نه...همچنان اخمو....بعد ملت با تعجب نگاهم می کردن که من چرا اخم کردم ولی اون از خنده روده بر شده!!!

اینو راست گفتم...کسایی که احساسات و حرف ها رو از چشم میتونن بخونن سطح هیپنوتیزم پذیریشون خیلی بالاست...به عبارتی روی روانشون تسلط زیادی دارن...به  خواسته های جسمانی زیاد اهمیت نمیدن....اگه اطلاعات خواستین بگید تا راهنماییتون کنم.

میگن یه بنده خدایی ریش پرفسوری داشت رفت پیش دوستاش گفت هر سوالی دارین بپرسین فردا می خوام ریشامو بزنم...

یادش بخیر معلم ریاضی اول دبیرستانمون کچل بود....یه روز من خیلی باهاش کلنجار رفتم...کل کل کردیم و آخرش که اون کم آورد کارو کشید به مدیر مدرسه...مدیر منو خواست و کلی باهام حرف زد....نصیحت و ارشاد!.....از دفتر که اومدم بیرون عصبانی بودم داشتم فحشش می دادم که دیدم همه ولو شدن رو زمین از خنده.....اخه گفته بودم:کچل...فک کردی با این کارا مو در میاری؟!!! (ولو تو بغل مینا جونم)

یه روز از یه آقایی آدرس دانشگاهو پرسیدم گفت ببین دخترم صد متر بالاتر...کوچه ی دست چپ...کنار رستوران صدف...گفتم اوووووووووه....پس باید با تاکسی برم؟!!آقاهه گفت:مطمئنی شما دانشجویی دخترم؟!!

خوب به من چه؟من مسافت ها و ساعت های pm رو بلد نیستم...یعنی اگه یکی بگه ساعت ۱۶ فک می کنم یعنی ۶!!!  (به این می گن صداقت دو دهنه....پرسیدن عیب نیس...ندونستن عیبه!)

یادش بخیر یه روز با بچه ها می رفتیم سالن ورزش...تو سرویس آیدا دستش از پنجره بیرون بود...سر یه پیچ یه صدایی شنیدیم:شترققققققق  دستش خورده بود پس سر یه مرد میون سال کچل

وای خدا که چقد خندیدیم....

خنده ی اضافه هم خوب نیستااااااااااااااااا

تا برنامه ی بعد....خدا حافظ

 

 بعدنا نوشت:دوست گل من با یه عالم حرفای قشنگ...تازه کار ولی پر نفس....پری جون گلم 

 

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:14  توسط بهار  | 
با هزاران درد و هزاران رنج سلام!

چیه؟به من نمیاد اهل ادب باشم؟یا اینکه دلم بگیره؟!محض اطلاع گذشته ی این وبلاگ شعرای خودم بوده و من اکثر اوقات قاطی و بهم ریخته ام!

یکی از خصیصه های اخلاقی من اینه که یه روز شادم و یه روز ناراحت!دیگه رازشو هیشکی نتونست بفهمه،شایدم نخواست بفهمه،شایدم اصلا مهم نبوده که بخواد بفهمه،شایدم فهمیده به روی خودش نیاورده،شایدم....(خوب بسه دیگه،نفسم گرفت!)به هر حال هر کی گفت یه جایزه بهش میدم.

دیروز همه رو سرپا کردم که بریم به دبیرستان سر بزنیم...در واقع به دبیر ادبیات جونمون و بچه ها جونمون ! خیلی خوب بود...اینقده تحویلمون گرفتن که نگو و نپرس.... تازه بعدشم هم رفتیم سر کلاس ادبیات جون...آی اذیت کردیم....دق دلمون خالی شد! هر کی ندونه میگه آخی...اینا چقد تو دانشگاه مثبتن!

یکی کدو تنبل میخره می ذارتش کلاس تقویتی!(غش تو آمبولانس)

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

میشه عروس ماهیا

شاه ماهی میشه همسرش

ماهیه باورش نبود

تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر

میشه نگاه آخرش!   

*و این خاصیت عشق است!*

  (ای روزگار لعنتی،حقه بهت هر چی بگم،من به زمین و آسمون،دست رفاقت نمیدم!) بهم نمیاد اینقد غمگین باشم؟!

میگن یه روز ماره با جوجه تیغیه ازدواج کرد الان بچه شونو تو جبهه های نبرد حق علیه باطل!! استفاده می کنن چون شده سیم خاردار!           

استاده سرکلاس گفت :

?what is the meaning of barbarian

گفتم:

it is a kind of bread

بیچاره استاده کبود شد از خنده..تنها حرفی که بریده بریده میون خنده گفت این بود:

?!!Are you turkis

تصور کن اتو کشیده و مرتب سوار اتوبوس شرکت واحد میشی که خیر سرت بری دانشگاه...وقتی پیاده میشی انگار یکی شب تا صبح انداختتت تو ماشین لباسشویی..اونم درجه  خشک کن!تاکسی هم که قربونش برم از خانه های فساد بدتره...اون روز اجبارا سوار تاکسی شدم دو تا پسر درشت هیکل  هم سوار شدن ...خوب له شدم من !خودمو چسبونده بودم به در ولی بی فایده بود بازم برخورد پیش میومد!آی زجر کشیدم من...آی به خودم فحش دادم...اینقده بدم میاد از آدمای اینجوری...دلم می خواست سرشو بکنم...اه...چندش آور بود...دیگه هیچ وقت با تاکسی جایی نمیرم!کاش به جای این همه سخت گیری تو لباس پوشیدن جوونا یه فکری به حال تاکسی ها بکنن...یه نئوپانی چیزی بزنن جدا کنن صندلی هارو....بوخوداااااااااااا

در مقابل محبت دوست جونم کم میارم...خیلی گله...خیلی ماهه...اینقده خوب منو می فهمه..کمکم می کنه...زنگ می زنه باهام مشورت می کنه...انگار واقعا کوچیکتر و بزرگتر نداریم...درد و دل میکنه...قربون صدقه م میره...همدردی میکنه....خیلی هوامو داره....چقد خوشحالم از این بابت...!کاش بتونم جبران کنم محبتاشو.

یارو میره تو خیابون میبینه رودیوار نوشتن:سیو همان سیب است...میگه دروغ میگن پدر سگا..خودم خوردم صابون بود!!(غش)

آخونده به قصد مزاح به راننده هه میگه:شماکه همش تو سفر هستین از کجا میفهمین بچه بچه ی خودتونه؟!راننده هه میگه خوب دو سال صبر میکنیم اگه شبیه خودمون شد که هیچ اگه نه میفرستیمش حوزه ی علمیه...      (وای یکی منو بگیره...آخر جوک بودااااااا)

یکی خودشو دار میزنه ضربه مغزی میشه میمیره...تحقیق میکنن میبینن خودشو با کش دار زده... (خیلی باهال بود)

پیرمرده،همون سوپری سر کوچه انقده منو دوس داره...ذوق میکنه انقد که نگوووو....الانم معروف شده به حاج یونس فتوحی

خوب برای ایندفعه کافیه...

اگه گفتم خداحافظ

نه اینکه رفتنت ساده س

نه اینکه میشه باور کرد

دوباره آخر جاده س  !

بر میگردم................................حتما....................دیدین برگشتم؟!!  به یاد سنجد جون!

شاد باشید./یا حق

 

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:14  توسط بهار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM