رعایت کپی رایت نشانه شخصیت شماست!!!! |
سلام.امروز با دو تا احساس متفاوت آپ میکنم یکی احساسی و دیگری طنز...امیدوام خوشتون بیاد...
۱.دیشب به یه عروسی دعوت شده بودیم....و قرار بود من بهترین دوست و همراه زندگیم رو ببینم.و همینطورهم شد.بعد از یک سال تو جشن عروسی.چقدر خوب بود که دوباره گرمی دستاش رو حس کردم و آغوش گرمش رو...(البته اونقدر فشارم داد که در مرز خفگی بودم!!!)با اینکه سرش شلوغ بود و یه پای مجلس بود ولی منو از خودش جدا نمیکرد.یا پیشم نشسته بود یا میون حیرت جمع و باز موندن دهان خیلی ها دست منو رها نمی کرد و هر جا می رفت من باهاش بودم...چه خوب بود اون لحظه ها که هوای سردشو با گرمی عشق فراموش کرده بودیم....چه خوب بود که حال و هوای هر دومون یکی بود...چه خوب بود که اینقدر منو دوست داشت.......گاهی وقتا از اینکه کسی رو ندارم احساس دلتنگی میکنم ولی دوست من با حرفای دلگرم کننده ش منو آروم میکنه....میون اون همه احساس قشنگ یه دفه ترسیدم....از اینکه دوباره باید باهاش خداحافظی کنم و هر کدوم راه خودمونو بریم....دستشو محکم فشار دادم تا بهترلمس بودنشو بفهمم.....منو در آغوش گرفت و بوسید(۱۰۰۰تا بوس از من گرفت برای ذخیره!!)......به جای اینکه به خداحافظی فکر کنم تصمیم گرفتم از با هم بودن لذت ببرم...توی اون همه شلوغی باهام درد و دل کرد و من تسکینش می دادم...دستای سرد منو محکم گرفته بود شاید اونم از جدایی میترسید!...اون تو یه شهر دیگس و من اینجا....فقط دلامونه که از هم جدا نمیشه....این حرفیه که دوست خوبم همیشه میگه......آره شاید سهم من از این دوست داشتن که سر به فلک گذاشته فقط دوریه و صبوری......باشه....تحمل دوریش می ارزه به اینکه یه بار دیگه منو در آغوش بگیره...(این شعریه که همیشه برام میخونه:)
دوستت دارم را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو
دوستم داری را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو!!!![]()
(دوستت دارم به اندازه ی قلب مهربانت
)
۲.به دلایل امنیتی نوشته های این قسمت حذف شد.در مورد حامد کمیلی بود!

پی نوشت :در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست!!(اینم قابل توجه بعضیا!!!)
چه میکنی دختر؟!
در انتهای دالان تنهایی ایستاده ای و نوای شوق میدمی؟!!مگر نه آن
زجردیده ی دیروز و امروز بوده ای که به اشک افطار می کردی؟!!مگر همان
خزان نبودی که از غروب عشق آموختی و به شوق بهاربه پای معشوقت
سوختی؟!! مگر نشانی تو آن کوچه ی پیچک پوش آمیخته با عشق نبود؟!
مگر میشود آن روز برفی را فراموش کنی؟!
من از تبار دردم...............
سلیم جان راست می گفتی .....چرا بی هیچ توجهی به احساسات روزگار میگذراندم؟!
احساسات من در واقع تشکیل دهنده ی زندگیم بودند و هستند!
از تلنگر تو دوست خوبم دوباره مرورشان کردم...همان
احساسات یا خاطرات تلخ گذشته که مرا می آزارد:
روزی که به دنیا اومدم(بهتره بگم آورده شدم!)همه چیزخوب
بود من سالم...دنیا بزرگ...فقط یه چیزی کم بود....کجا بود؟!
چرا بود؟!!اون بیماری لعنتی...ام اس....همون که مامانوقبل از
تولد من از پا در آورد...فلج اعضا...همون چیزی که از اول فرصت
لمس آغوشش رو از من گرفت....من با کی بزرگ شدم؟کی
بزرگ شدم؟!!با برادری که هم برادر بود و هم مادر....و هم پدر!
اون روز برفی رو هیچ وقت یادم نمیره....وقتی گفتن یکی از
دوستای بابا فوت کرده بابا رفت مجلس ختمش...سالم بود به
خدا...!!!مثل همیشه منو بغل کرد و بوسید...سرم رو کلاه
گذاشت که منو نبره!ما هم تو حیاط برف بازی میکردیم....
چه برفی.....چه بازی ای........تا اینکه صدای ماشین بابا اومد
رفتم به استقبالش....چرا اینجوریه؟!!چرا نمیتونه راه بره؟!!
با کمک برادر هااومد تو خونه.......خوابید یه جایی...مامان بلند
بلند گریه میکرد....من پریشون....بکی میگفت بهارو از اینجا ببرید
رضا نبود...توی مغازه بود....بابا به سختی نفس میکشید...
راضی بود...منو فرستادن پیش رضا....گریه میکردم....داد میزدم..
مشتری داشت...اونا می گفتن چی شده؟فقط میگفتم بابا...!
شکه شده بود....هیچی نمیگفت!!برگشتم تو خونه.......گریه
مامان ......و بابا نبود!بهم گفت رفته بیمارستان تا خوبش کنن...
چرا؟!!!بابا بهارو تنها گذاشته بود ولی هیچ کس به من نگفت..
یعنی جرئت نداشت بگه!!!!آخه بابا که اولین کارنامه در طول
زندگی دخترش رو ندیده هنوز....بابا نمره های بیست منوندیده
هنوز....یه هفته به من گفتن بابا بیمارستانه...منم خونه ی یکی
از اقوام بودم.یه روز صبح رضا اومد دنبالم منو ببره خونه ...گفتم
بابا چطوره گفت همونجوریه بهتر نشده...این که هر روز میگفت
بهتره...مگه میشه بدتر شده باشه!!توی راه ساکت
بودم...میترسیدم...رضا حرف نمیزد....بی مقدمه گفت بابا شاید
دیگه خوب نشه...هیچی نگفتم...رسیدیم در خونه....پارچه های
سیاهو نادیده گرفتم....رضا سرشو گذاشت رو فرمون......با
بغض و دست و پا شکسته گفت:بابا رفته پیش خدا!!و انگار از
من فرار کرد....من تنها....به پارچه های سیاه چشم دوختم...
بابا چرا نمیاد منو ببره تو خونه؟!!اصلا چرا خودش نیومد دنبالم؟
بابا بر میگرده؟!!راه افتادم به سمت خونه...حیاط ..همون حیاطی
که بابا قشنگش کرده بود...آهای گلا...باغبونتون رفته پیش
خدا....پنجره ی اتاق بابا...رو به حیاط باز میشد....همون که وقتی
بهار از مدرسه میومد پشتش وا میساد و دختر کوچولوش رو تو
لباس مدرسه تحسین میکرد....چرا الان نمیاد؟خوب مهمون داره!
وارد سالن خونه میشم.....صدای گریه شدت میگیره....
منو در آغوش میگیرن....و من تا دو سال بعد که مامان پر کشید
مرگ بابا رو باور نداشتم.....
ببخشید اگه زیاد بود....خاطره ی مرگ مامان و بابا منو خیلی آزار
میده...گفتم بالاخره بعد از سالها یه جا بنویسم که دلم سبک
بشه.......ممنون از همراهیتون![]()
راستی مهشید جون مهربونم یه طرح از من کشیده...برای
دیدنش اینجاکلیک کنید.ممنونم مهشید جون![]()
شلام....(اصلنم خودمو لوس نکردم..خودت لوسی!)
دیروز که داشتم با پدر خانواده می رفتم برای دفترچه انتخاب
رشته سر راه وایسادیم که قبض برق رو از مدیریت مجتمع
بگیریم.در طی دو ماه گذشته کامپیوتر من که ۲۴ ساعته تو برق
بود کولر که ۴۸ ساعت
هم که اصلا خاموش شد..مایکروفر....جاروبرقی...تلفن...روزی
دو بار هم که موبایل و ام پی فور شارژ می کردم!
اینا روزایی هم که لب تاپ سینا هم بود که دیگه شونصد بار فیوز
میپرید.
زیاد میاد.پدر خانواده اومد و قبض رو گذاشت رو داشبورد
۱۰۰۰۰تومن!!!!!!
من ـ ا.....چرا اینقدر زیاد ؟!!!!(حالا اون هیچی نگفته ها!)
اون ـ چه میدونم!
من ـ نگو چه میدونم...چه وضیعیه؟....مگه زوره؟!!!....خوب برو
پرینت بگیر!!!........
اون ـ ولش کن بابا!
من ـ همینه دیگه از بس ماشین ریش تراشی استفاده میکنی!
حالا هم میگی بیخیال!
پی نوشت۱:پدر خانواده اصلا از ماشین ریش تراشی استفاده
نمی کنه!(سه تیغه فقط!)
پی نوشت ۲:به این میگن دست پیش گرفتن و پس نخوردن!
سلام!
امیدوارم خوب باشید.رتبه ها اومد.............![]()
من.......من.......
آخه رتبه ی من....................
![]()
![]()
![]()
دیریریرین........!!!!!!!!!!!!
رتبم شد ۷۰۰۰.از سرمم زیاده!!!مگه نه؟!!![]()
دیشب خسته و کوفیده(یعنی همون کوفته!!)اومدم خونه.موقع
خواب یادم اومد به یه آدم جالب.یه آدم باهال که با نگاه اول منو
به شدت وسوسه کرد.ولی بسوزه پدر وفاداری....اونم به یه
عشق پوچ!خلاصه داشتم فکر میکردم اگه به احساساتش
جواب داده بودم الان چی میـــــــــــــــــــــشد!!!!(خداییش عجب
تیکه ای هم بودا!مهندسم بود تازه.مردونه ی مردونه.همونجوری
که من دوس دارم!اگه شانس داشتم که......!!)
آرزو کردم کاش الان پیشم بود که یـــــــیهو یکی صورتمو بوسید!!!
با ترس و اندکی جیغ بلند چشمامو باز کردم دیدم مادر خانواده
س اومده منو ببوسه!!!
فک کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!
هان؟!چیه؟ چه خبرته اول صبحی؟چرا هی زنگ می
خوری؟!!کمر درد لعنتی اومده سراغم.دیروز ۵ ساعت رو
صندلی نشسته بودم.(چته آژیر می کشی؟!!!)
تو زل زدی به من که چی بشه؟مامانتو ببین با اخم نگام
می کنه.فک می کنه منم نگات می کنم...د نکن لعنتی...
منو خورد نکن...نمی خوام ببینمت....تو که زل زدی به من
هنوز!اینا هم که دست بر نمی دارن...هی میگن خانم
شدی امشب....ایشالا قسمت خودت...
اه.....تو که داری منو می پایی هنوز!نگاهای مشکوک
دستم از سرم بردارید!آخه به شما چه که چرا من چشمام
پر از اشک میشه...بذارید به حال خودم باشم....عاقد
میاد....صدای همهمه....تو که باز
منو نگاه می کنی!صدای بله ی عروس میاد و صدای خنده
های من و دوستام.د...تو نرفتی تو اتاق عقد؟!!!
....من هنوز غرق افکار خودمم.تو
هم که هنوز منو می پایی.
من هنوز مرموزم...هنوز بی احساس و هنوز لوس و ننر!
نگام نکن...اثر نداره.....من همونم که از کله صبح تا غروب
غر میزنه.من همونم که از صدای زنگ تلفن به شکوه
میام...
همونم که از هر چی شلوغیه بدم میاد....
من همون بهارم ....خجالتی....بی رنگ....مرموز
به چشمای خیسم زل زدی....دلم گرفته امشب...
بفهم اینو.......هیچ حسی نیست...هیچ درکی نیست..
فقط دلم گرفته امشب....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|