تبليغاتX
همیشه بهار
 
رعایت کپی رایت نشانه شخصیت شماست!!!!
 

 

 

سلام به همه دوستان عزيزم. من كنكور داشتم و همونطور كه مي دونيد يه

 

 مدت وبلاگ رو به روز نكردم. گر چه چرت و پرت هاي من تمومي

 

 نداره! نوشته هاي قبلي مربوط به دوران بحراني من بود و شايد خيلي ها

 

 فكر مي كنن كه من چقدر بچه خوبي هستم! ولي الان من شدم همون

 

بهارهميشگي.تصميم دارم موضوع وبلاگم رو تغيير بدم. خاطرات طنز كه

 

 عين خنده دار بودن به خيلي از مسائل مهم جوونا مي پردازه.مثلا اينكه

 

چرا انقدر تو مدرسه بهمون سخت ميگيرن؟آخه ما كه كاري نميكنيم. مثلا

 

 ما يه روز يه شيشه ي بزرگ اندازه ي يه در معمولي روآورديم پايين

 

 اونا هم پدر مونو در آوردن.آخه چرا؟ مگه ما غير از اينا سرگرميه

 

ديگه اي هم داريم؟!

 

خلاصه مي خوام خاطرات 4 سال مدرسه رو كه با دوستام داشتم

 

 بنويسم.اميدوارم بعد از خوندنشون هنوزم بر اين باور باشيد كه بهار

 

 دختر آروميه!من اصلا شيطون و شلوغ نيستم!

 

حالا خودتون ميبينيد.

 

 

 

خاطره اول مربوط به سال اول دبيرستانمه.اون موقع یه

 

 معلم ریاضی داشتیم که خیلی ازش شاکی

 

بودیم.همیشه زنگ ریاضی زنگ دعوا و مرافعه بود.اون ما

 

 رو اذیت میکرد و ما هم تلافی می کردیم.معلمه آقا بود

 

 برا همین از همون اولش من ازش بدم میومد.نه چون آقا

 

 بودا چون آقای بدی بود!یه روز سر کلاسش نشسته

 

بودیم که دوستم ساناز سرفه کرد.منم یه سرفه کردم و

 

 دوتایی خندیدیم.ما تو کلاس ۷ نفر بیش نبودیم بنابرین

 

بقیه بچه ها هم باهامون همصدا شدن.حالا سرفه شده

 

 بود نوبتی یکی من یکی اون یکی اون ....یهو آقا معلم

 

 هم اومد تو بازی.بدون اینکه بفهمه ما داریم اذیتش

 

میکنیم سرفه میکرد.

 

من ـ بچه نوبت آقا معلمه تو هنوز یاد نگرفتی حق تقدم

 

رو رعایت کنی؟

 

دوستم ـ

 

بعد از ۲۰ دقیقه آقا معلم گفت بچه ها چی شده؟!چرا

 

 سرفه میکنید؟(۳ ســــــــــــــــــال بـــــــــــــــــــعد)

 

من ـ مگه سرفه هم دلیل می خواد؟!

 

آقا ـ خوب برید بیرون آب بخورید زود بیاید.

 

حــــــــــــــــــــــــــــــمله!

 

من ـ آقا مثه اینکه شما هم سرما خوردین برین تو دفتر

 

 آب جوش بخورید.براتون خوبه ها.(نیشتش به اندازه ی

 

۶۰۰ متر از هر طرف باز شد و گفت چـــــــشم!)

 

آقا معلم هم اومد بیرون و من از فرصت استفاده کردم و

 

 ماژیک غیر وایت برد رو گذاشتم رو میزش.بعد از ربع

 

 ساعت اومدیم تو کلاس و آقا معلم شروع کرد به حل

 

 کردن مسئله روی وایت برد.بعد که همه تخته کثیف

 

 شد دید ای داد.....و بیداد....پاک نمیشه!گفت من که

 

 این ماژیکو صبح از دفتر گرفتم چرا غیر وایت برده؟!

 

من ـ آقا احتمالا می خوان عذابتون بدن

 

آقا ـ همه وقت کلاستون رفت.پاشین برین یه کلاس دیگه

 

زودتر.

 

من ـ آقا صبر کنید وسایلمون رو جمع کنیم.یه ۱۰ دقیقه

 

 طول میکشه.

 

آقا ـ تو رو خدا زودتر.هیچی درس ندادم امروز

 

بعد از ربع ساعت ما در کلاس دیگه ای بودیم.آقا معلم

 

 اومد تو کلاس و نشست رو صندلی.ای داد....و

 

بیداد...چرا صندلیه خیسه؟؟؟!!!

 

ما که نبودیم حتما بچه های کلاس قبلیه بودن.

 

و تا اون آقا به خودش اومد زنگ خورد...

 

بازم از خاطراتمون با این آقا مینوسیم. فعلا همیشه بهار

 

 باشید.

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:13  توسط بهار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM