رعایت کپی رایت نشانه شخصیت شماست!!!! |
همیشه در خیالم بودی.توی ذهنم پرسه می زدی.حواسم را پرت می کردی.سرزنشم
می کردند ولی کسی نمی دانست که همه اش تقصیر یاد توست. ملکه ی ذهنم شده
بودی و ای کاش...بگذریم.شاید این گناه تو نبود،اشتباه من بود.شاید من زیادی به
همه چیز خوش بین بودم.شاید نگاه گرم تو به من نبود.شاید من اتفاقی حرفهای دلت
را توی چشمانت می خواندم. شاید...آه...باور کن تا به حال اینقدر به گذشته ام
غبطه نخورده بودم.اگر تو نبودی من از زندگی سه سال جلوتر بودم.دلتنگ گذشته
ها شدن کارم شده بود و گریستن تنها تفریحم.با خود عهد کرده بودم که وقتی تو را
پیدا کردم همه ی لحظه های بی قراری ام را برایت زمزمه کنمو تو تنها با لبخندی
دلنشین همه ی تلخی ها را از ذهنم پاک کنی اما...
باور کن همیشه با من بودی،برایم هدیه می آوردی،با هم می نشستیم و آسمان و
ستاره هایش را از سهم عشقمان با خبر می کردیم. به من لبخند می زدی و گاه از
من به خشم می آمدی. یادت هست؟!نه. می دانم.آخر تو کجا و یادت کجا؟ تو با من
نبودی. یادت با من بود.امانهیب های فریب دهنده ی قلبم مرا به قانون همسانی در
یک خانواده فریب می داد.آخر تو کجا و یادت کجا؟ یادم هست که همیشه افق
رویاهایم را روی صدای گام های مردانه ات پر رنگ و پر رنگ تر می کردم
ای کاش همان لحظه ی اول نگاهم را به آسمان می دوختم.مثل خیلی وقتهای دیگر
اما... شاید نگاه تو از آسمان هم برایم قشنگتر و امن تر بود و تو...
باز هم بگذریم.انگار دیگر هیچ راهی بجز گذشتن وجود ندارد. بهتر است رویای
سه ساله ام را فراموش کنم.رویای سه ساله نه!فرزند سه ساله!فرزند من از یاد تو
که سه سال با من بود،به من لبخند می زد و چقدر شبیه تو بود!کوچکتر که بود
برایت بی تابی می کرد. بهانه ی تو را می گرفت ولی خوب،جای خالی تو را برایم
پر می کرد. نگاهش مثل نگاه تو گیرا بود.حالا پسرمان برای خودش مردی
شده.می خواهد برود!
خیلی منتظرت بود نیامدی.من هم منتظرت بودم.ای کاش...
پسرمان خیلی تنها بود،خیلی تنهاست.رفت.مرا تنها گذاشت و رفت.شاید مثل خیلی
ها دنبال تو بیاید. مواظبش باش و نگذار قصه ی شاهنامه دوباره تکرار شود.من
دیگر چشم به راه هیچ کدامتان نیستم.پسرمان رفت. مرا تنها گذاشت و
رفت...برای همیشه...مواظبش باش!! ![]()
خواستم نفرینت کنم.اما...
یادم آمد که یک انسان واقعی می گفت:
« تو دعوا هم انصاف داشته باش»
ولی بعد گفتم:
من اهل نفرین نبودم،چه برسه که تو باشی
بیاد الهی.....
الهی دلخوشی باشه پناهت....
---------------------------------------------------------
« رد پا»
کفش هایم را با عزمی قوی- که گویی از ناچاریست- به پا میکنم.اندکی ترس
پنهانی به چشمانم هجوم می آورد. و اینجاست که دیوار نقطه ی خوبی است برای
پنهان کردن حضوری پنهانی. می دانم باید بروم.چاره ای ندارم.پشت سرم یک
عالم خاطرات تلخ و شیرین و پیش رویم جاده ای نا آشنا که خاک باران خورده-
اش بوی غربت می دهد.پشت سرم را نگاهی می اندازم:
--دوستت دارم هنوز،سر به روی شانه های مهربانت می گذارم،تلخی خاطراتم را
با لبخندت شیرین کن....و یک تابلوی وصال ممنوع که با بی رحمی تمام سنگینی
سایه اش را روی خاطرات غریب ولی آشنای من گسترانده!
پیش رویم را نگاه می کنم:
یک جاده ی بی انتها - که شایدمن پایانش را نمی بینم-
بی هم نفس،تنهای تنها....آخر از یک جاده که خاک باران خورده اش
بوی غربت می دهد بیش از این چه انتظار می توان داشت؟
گریان قدم در راه می گذارم.باری هنوز راهی هست که مرا دلگرم کند:
جای پاهایم روی همان خاک باران خورده که بوی غربت میدهد...
( یه تیکه از دل بارونی بهار،24/خرداد/1385)
n
یادت هنوز
در سکوت لحظه هایم روشن است
مثل بیداری شبنم عین روز
تلخ بود آن لحظه ی دلواپسی
در هیاهوی هزاران آدمی
در میان خنده های عمدی ات
قلب من در ابتدای راه سوز
رفته ام یا رفته ای پیش آمده
راستی این را بگویم در سکوت
دوستت دارم هنوز
و تو آغاز منی
مثل خورشید عین روز
---------------------------------------------------------------
این ترانه از سیاوش قمیشی رو خیلی دوست دارم.امیدوارم خوشتون بیاد:
تو یه تاک قد کشیده
پا گرفتی روی سینم
واسه پا گرفتن تو
عمریه که من زمینم
راز قد کشیدنت رو
عمریه دارم می بینم
داری می رسی به خورشید
ولی من بازم زمینم
می زنن چوب زیر ساقت
واسه لحطه های رستن
ریختن آب زیر پاهات
هی منو شستن و شستن
توی سرما و تو گرما
واسه تو نجاتم عمری
تو هجوم باد وحشی
سپربلاتم عمری
نه دیگه پا میشم اینبار(پرنده ی من میخواهم زندگی کنم...)
خالی از هر شک و تردید
می رم اون بالا مغرور
تا بشینم جای خورشید
تن به سایه ها نمی دم
بسه هر چی سختی دیدم
انقدر زجر کشیدم
تا به آرزوم رسیدم
بذار آدما بدونن
می شه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد و تابید
میشه آسمونو بوسید
رفتم مرا ببخش و نگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود...
|
مشخصات یه دختر خوب یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه
| ||
نقش چشمان من و تو با هم گره زده شد.روی دو شاخه،قرینه ی هم.با دستهای
عاشق یک انسان.تجربه ی تلاقی نگاه ها و عجب حس غریبانه ای.خواستم از
نگاهت فرار کنم اما... زیر دست انسان عاشق زندانی شده بودیم.مدتها طول کشید
تا من و تو به کمال رسیدیم و حالا نوبت پرنده های دیگر بود که در رج های آن
دریای سرخ تنیده شوند دو به دو،با هم.حالا من آزادم.اما هنوز نگاهم به
توست .نگاهم می کنی.معصومانه.صبح،ظهر،شب...نگاهم می کنی.به طرح
چشمانت دل می بندم .تاریک ها و روشن ها آمدند و رفتند.کمی بزرگتر شدم.
در عمق نگاهت عشق موج می زند و حالا چشمان من طوفانی است و غمزده.
من و تو در میان آن همه نقش عاشق شدیم.عشق ما تنها نگاه، نگاه و نگاه بود.
من و تو حرفی نمی زدیم حرکتی نمی کردیم.حتی،حتی لبخند هم نمی زدیم مبادا
نقش قالی زیبایمان خراب شود!هزاران رج بین من وتو فاصله بود اما روزی تو به
حرف آمدی .گفتی که از نگاه معصومانه ی من خسته شدی.گفتی که آزادی
می خواهی .گفتی دنیا محدود به قالی ما نیست.همه ی اینها را گفتی و رفتی.وقتی
که رفتی تنها شدم.خواستم گریه کنم.اما نخواستم خانه ی عشقمان خراب شود.شاید
تو روزی بر می گشتی!جایت خیلی خالی بود.خالی تر از جای ستاره در آسمان
تنگ قالی.من با دوری تو سوختم و ساختم.رنج بردم و باز هم تو را ستودم.زخم
های زیادی بر دلم نشست.پرنده های دیگر تنها مایه یادآوری خاطرات من و تو
بودند.من کدر شدم.ضعیف،بی رنگ،تکیده از غم تو.باور کن ای انسان عاشق،من
نخواستم نقش قالی ات را خراب کنم.نخواستم رنج دست های تو را نادیده
بگیرم.بگذار تا دوباره زنده شوم. مرا بشکاف و با طرحی نو نقشم را در وسط
یک فرش آبی رج بزن.طرحی بزرگ از یک پرنده .پرنده ای که از عاشقی به
اندازه ی تمام گره های این قالی عبرت آموخته.
و تو،پرنده ی من!می خواهم زندگی کنم.بدون تو. بدون عشق به تو.گر چه،همیشه
تنها بودم حتی وقتی عاشقت بودم.اگر روزی به آن قالی کهنه بر گشتی،بین هزاران
فاصله برایت پیغام گذاشته ام :
(فکر نکنم بشه با صد تا دریا-----این همه نفرتو بشوری از من)
دعای خیر من وقتی که عاشقت بودم،همیشه پشت سرت است:
الهی دلخوشی باشه پناهت...
21 ( فروردین) 1385
رها جون چند وقته ندیدمت پس قاعدتا نمی دونم چی بسرت آوردی.
شعری رو که سفارش کرده بودی تو این پست می نویسم عزیزم.تو رو خدا مواظب خودت باش.
پر از اندوهم و مست از می ناب
بیا تا با تو راز دل بگویم
به اشک دیدگان زنگ درون را
چو موج از سینه ی ساحل بشویم
بیا ای آرزوی من که امشب
شوم از بود او نابود و غافل
بیا سنگ صبور من که غمها
کشیده سر برون از خانه ی دل
من امشب فارغم از هستی خویش
که هستی هم بجز این یک دو دم نیست
شبی با شور و مستی بگذرانم
تو میدانی که این از عمر کم نیست
اگر امشب به کام دل بمیرم
چه بهتر گر نپایم دیرگاهی
مرا این آرزو ماندست بر دل
که باشم بر لب هستی چو آهی
بنازم قدرت می را که یک دم
ربود از سینه یاد بی وفایی
منم چون پونه های وحشی دشت
که می میرند هنگام جدایی
راستی ساغر جون خیلی به من لطف داره.ازش تشکر می کنم.
می گذاری پای خود را روی دفترهای غربت
روی ابیات سپیدم صبح و شب از روی عادت
زیر بارانهای چشمم با قدمهایی شمرده
می شماری گریه ام را قطره قطره با چه قیمت؟
از شروع خاطراتم در تلاطم در خیالم
می کنم دنبال چشمت در خیابانهای خلوت
آرزوی باطلی شد ماندن تو در کنارم
می برم نام تو را هم بین اشعارم بندرت![]()
گرچه عاشق بودی اما هرگز از یادم نرفته
روز باران جا ندادی نام من را زیر چترت
مرده اینجا خاطراتت در خطوط ماندگارم
یاد تو جایی ندارد روی دفترهای غربت
صدای آب میاد : تالاپ تالاپ
انگار داره تو یه برکه ی کوچیک گریه می کنه: تالاپ تالاپ
صداش تو فضا پخش شده.آخه دنیا بزرگه.حتی اگه برکه کوچیک باشه بازم دنیا بزرگه!
قطره هاشو دیدم.آره از رو برگ اون گل داره گریه می کنه.شبنم که نیست.میدونم.آخه شبنم که اینجوری گریه نمی کنه!خوبه.اینجا یه سنگ هست که روش وایسم.حیوونکی! یه جیر جیرکه!دلش کوچیکه ولی یه عشق بزرگ تو دلشه.دلش شکسته ولی نه به خاطر عشق بزرگش که تو دلشه.به خاطر بازیگر عشق بزرگش که الان بیجون و بی حرکت رو آب برکه داره تکون میخوره.هی اینور و اونور میره.لابد میخواد اشکای اون جیرجیرکو نبینه!
حیوونیا!چه برکه ی بی رحمی!ولی حتی اگه برکه بی رحم باشه
بازم دنیا بزرگه.....
(یه تیکه از دل بارونی بهار)
هر جا میرم ،میگن سواد نداری،بهم کار نمیدن...
الاف میگردم تو کوچه .تو حال خودمم.یهو تو رو می بینم ...
1بار 2 بار 3 بار....3 سال...
امروز دوباره می بینمت.میرم پیش بچه همسایه.همون که هفت سالشه...
حالا میرم تو کوچه.همونجایی که همیشه رد میشیم....
یه تیکه گچ برمیدارم و بزرگ رو دیوار می نویسم:
من آشغم....
(یه تیکه از دل بارونی بهار)
ببینم اینجا کسی آدم بزرگ هست؟!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|