تبليغاتX
همیشه بهار
 
رعایت کپی رایت نشانه شخصیت شماست!!!!
 

 

 

همیشه در خیالم بودی.توی ذهنم پرسه می زدی.حواسم را پرت می کردی.سرزنشم

 

می کردند ولی کسی نمی دانست که همه اش تقصیر یاد توست. ملکه ی ذهنم شده

 

بودی و ای کاش...بگذریم.شاید این گناه تو نبود،اشتباه من بود.شاید من زیادی به

 

همه چیز خوش بین بودم.شاید نگاه گرم تو به من نبود.شاید من اتفاقی حرفهای دلت

 

را توی چشمانت می خواندم. شاید...آه...باور کن تا به حال اینقدر به گذشته ام

 

غبطه نخورده بودم.اگر تو نبودی من از زندگی سه سال جلوتر بودم.دلتنگ گذشته

 

 ها شدن کارم شده بود و گریستن تنها تفریحم.با خود عهد کرده بودم که وقتی تو را

 

پیدا کردم همه ی لحظه های بی قراری ام را برایت زمزمه کنمو تو تنها با لبخندی

 

 دلنشین همه ی تلخی ها را از ذهنم پاک کنی اما...

 

باور کن همیشه با من بودی،برایم هدیه می آوردی،با هم می نشستیم و آسمان و

 

 ستاره هایش را از سهم عشقمان با خبر می کردیم. به من لبخند می زدی و گاه از

 

 من به خشم می آمدی. یادت هست؟!نه. می دانم.آخر تو کجا و یادت کجا؟ تو با من

 

 نبودی. یادت با من بود.امانهیب های فریب دهنده ی قلبم مرا به قانون همسانی در

 

 یک خانواده فریب می داد.آخر تو کجا و یادت کجا؟ یادم هست که همیشه افق

 

 رویاهایم را روی صدای گام های مردانه ات پر رنگ و پر رنگ تر می کردم

 

ای کاش همان لحظه ی اول نگاهم را به آسمان می دوختم.مثل خیلی وقتهای دیگر

 

 اما... شاید نگاه تو از آسمان هم برایم قشنگتر و امن تر بود و تو...

 

باز هم بگذریم.انگار دیگر هیچ راهی بجز گذشتن وجود ندارد. بهتر است رویای

 

سه ساله ام را فراموش کنم.رویای سه ساله نه!فرزند سه ساله!فرزند من از یاد تو

که سه سال با من بود،به من لبخند می زد و چقدر شبیه تو بود!کوچکتر که بود

 

برایت بی تابی می کرد. بهانه ی تو را می گرفت ولی خوب،جای خالی تو را برایم

 

 پر می کرد. نگاهش مثل نگاه تو گیرا بود.حالا پسرمان برای خودش مردی

 

 شده.می خواهد برود!

 

خیلی منتظرت بود نیامدی.من هم منتظرت بودم.ای کاش...

 

پسرمان خیلی تنها بود،خیلی تنهاست.رفت.مرا تنها گذاشت و رفت.شاید مثل خیلی

 

ها دنبال تو بیاید. مواظبش باش و نگذار قصه ی شاهنامه دوباره تکرار شود.من

 

 دیگر چشم به راه هیچ کدامتان نیستم.پسرمان رفت. مرا تنها گذاشت و

 

رفت...برای همیشه...مواظبش باش!!

  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 19:3  توسط بهار  | 

 

 

  خواستم نفرینت کنم.اما...

 

یادم آمد که یک انسان واقعی می گفت:

 

« تو دعوا هم انصاف داشته باش»

 

ولی بعد گفتم:

 

من اهل نفرین نبودم،چه برسه که تو باشی

 

بیاد الهی.....

 

الهی دلخوشی باشه پناهت....

---------------------------------------------------------

 

 

                                                                                     

 

                                             « رد پا»

 

کفش هایم را با عزمی قوی- که گویی از ناچاریست- به پا میکنم.اندکی ترس

 

پنهانی به چشمانم هجوم می آورد. و اینجاست که دیوار نقطه ی خوبی است برای

 

پنهان کردن حضوری پنهانی. می دانم باید بروم.چاره ای ندارم.پشت سرم یک

 

عالم خاطرات تلخ و شیرین و پیش رویم جاده ای نا آشنا که خاک باران خورده-

 

اش بوی غربت می دهد.پشت سرم را نگاهی می اندازم:

 

--دوستت دارم هنوز،سر به روی شانه های مهربانت می گذارم،تلخی خاطراتم را

 

 با لبخندت شیرین کن....و یک تابلوی وصال ممنوع که با بی رحمی تمام سنگینی

 

سایه اش را روی خاطرات غریب ولی آشنای من گسترانده!

 

پیش رویم را نگاه می کنم:

 

یک جاده ی بی انتها - که شایدمن پایانش را نمی بینم-

 

بی هم نفس،تنهای تنها....آخر از یک جاده که خاک باران خورده اش

 

بوی غربت می دهد بیش از این چه انتظار می توان داشت؟

 

گریان قدم در راه می گذارم.باری هنوز راهی هست که مرا دلگرم کند:

 

جای پاهایم روی همان خاک باران خورده که بوی غربت میدهد...

 

( یه تیکه از دل بارونی بهار،24/خرداد/1385) 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

n                                                                                                                                                                                                                                                      

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 16:39  توسط بهار  | 
گر چه تنها مانده ام

یادت هنوز

در سکوت لحظه هایم روشن است

مثل بیداری شبنم عین روز

تلخ بود آن لحظه ی دلواپسی

در هیاهوی هزاران آدمی

در میان خنده های عمدی ات

قلب من در ابتدای راه سوز

رفته ام یا رفته ای پیش آمده

راستی این را بگویم در سکوت

دوستت دارم هنوز

و تو آغاز منی

مثل خورشید عین روز 

 

---------------------------------------------------------------

این ترانه از سیاوش قمیشی رو خیلی دوست دارم.امیدوارم خوشتون بیاد:

تو یه تاک قد کشیده

پا گرفتی روی سینم

واسه پا گرفتن تو

عمریه که من زمینم

راز قد کشیدنت رو

عمریه دارم می بینم

داری می رسی به خورشید

ولی من بازم زمینم

می زنن چوب زیر ساقت

واسه لحطه های رستن

ریختن آب زیر پاهات

هی منو شستن و شستن

توی سرما و تو گرما

واسه تو نجاتم عمری

تو هجوم باد وحشی

سپربلاتم عمری

نه دیگه پا میشم اینبار(پرنده ی من میخواهم زندگی کنم...)

خالی از هر شک و تردید

می رم اون بالا مغرور

تا بشینم جای خورشید

تن به سایه ها نمی دم

بسه هر چی سختی دیدم

انقدر زجر کشیدم

تا به آرزوم رسیدم

بذار آدما بدونن

می شه بیهوده نپوسید

میشه خورشید شد و تابید

میشه آسمونو بوسید

 

 

رفتم مرا ببخش و نگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود...

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:10  توسط بهار  | 

مشخصات یه دختر خوب

یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه
یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه
یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه
یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه
یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه
یه دختر خوب تو سينما دست تو شلوار دوست پسرش نميكنه
یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه
یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره
یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری
یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه
یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه
یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه
یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی
یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره
یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی دستشويي نمی مونه - نکته مهمتر از کنکور
یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه
یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه
یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده
یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه
یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه
یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره
یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه
یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده
یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه - صغرا= هانی - کبری= مانی
یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره
یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه
یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟
یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره بازي( جت اسکی اسکیت و امثال اون ) در مقابل پسرها خودداری می کنه
یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه
یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه
یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو
یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و … محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه
یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه پیکان 47 و امثال آن
یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از دوستاش قرض نمی کنه
یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار ترحم داشته باشه
یه دختر خوب اولاً اصلاً پیدا نمیشه خلاصه بگم یه دختر خوب باید خوب باشه نه اینکه ادای خوبا رو دربیاره

 

 

 

 

 

 

مشخصات یه پسر خوب

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد
يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و غيره باشد
يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد
يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره
يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش
يه پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون
يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته
يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه
يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده
يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني ي
يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه
يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند
يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد
يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد
يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد
يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند
يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود
يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند
يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود
يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند
يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند - نکته کنکوري
يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند
يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد
يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند
يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد
يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند
يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد
يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد
يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد
يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند
يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد
يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند
يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد
يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد
يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند

يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد
يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند
يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد
يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند
يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده

 

 
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:35  توسط بهار  | 

      

نقش چشمان من و تو با هم گره زده شد.روی دو شاخه،قرینه ی هم.با دستهای

 

عاشق یک انسان.تجربه ی تلاقی نگاه ها و عجب حس غریبانه ای.خواستم از

 

نگاهت فرار کنم اما... زیر دست انسان عاشق زندانی شده بودیم.مدتها طول کشید

 

تا من و تو به کمال رسیدیم و حالا نوبت پرنده های دیگر بود که در رج های آن

 

            دریای سرخ تنیده شوند دو به دو،با هم.حالا من آزادم.اما هنوز نگاهم به

 

توست .نگاهم می کنی.معصومانه.صبح،ظهر،شب...نگاهم می کنی.به طرح

 

چشمانت دل می بندم .تاریک ها و روشن ها آمدند و رفتند.کمی بزرگتر شدم.

 

در عمق نگاهت عشق موج می زند و حالا چشمان من طوفانی است و غمزده.

 

من و تو در میان آن همه نقش عاشق شدیم.عشق ما تنها نگاه، نگاه و نگاه بود.

 

من و تو حرفی نمی زدیم حرکتی نمی کردیم.حتی،حتی لبخند هم نمی زدیم مبادا

 

نقش قالی زیبایمان خراب شود!هزاران رج بین من وتو فاصله بود اما روزی تو به

 

حرف آمدی .گفتی که از نگاه معصومانه ی من خسته شدی.گفتی که آزادی

 

می خواهی .گفتی دنیا محدود به قالی ما نیست.همه ی اینها را گفتی و رفتی.وقتی

 

که رفتی تنها شدم.خواستم گریه کنم.اما نخواستم خانه ی عشقمان خراب شود.شاید

 

تو روزی  بر می گشتی!جایت خیلی خالی بود.خالی تر از جای ستاره در آسمان

 

تنگ قالی.من با دوری تو سوختم و ساختم.رنج بردم و باز هم تو را ستودم.زخم

 

های زیادی بر دلم نشست.پرنده های دیگر تنها مایه یادآوری خاطرات من و تو

 

بودند.من کدر شدم.ضعیف،بی رنگ،تکیده از غم تو.باور کن ای انسان عاشق،من

 

نخواستم نقش قالی ات را خراب کنم.نخواستم رنج دست های تو را نادیده

 

  بگیرم.بگذار تا دوباره زنده شوم. مرا بشکاف و با طرحی نو نقشم را در وسط

 

یک فرش آبی رج بزن.طرحی بزرگ از یک پرنده .پرنده ای که از عاشقی به

 

اندازه ی تمام گره های این قالی عبرت آموخته.

 

و تو،پرنده ی من!می خواهم زندگی کنم.بدون تو. بدون عشق به تو.گر چه،همیشه

 

تنها بودم حتی وقتی عاشقت بودم.اگر روزی به آن قالی کهنه بر گشتی،بین هزاران

 

فاصله برایت پیغام گذاشته ام :

 

(فکر نکنم بشه با صد تا دریا-----این همه نفرتو بشوری از من)

 

دعای خیر من وقتی که عاشقت بودم،همیشه پشت سرت است:

 

 

الهی دلخوشی باشه پناهت...                          

 

21 ( فروردین) 1385

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:30  توسط بهار  | 
سلام به همگی و یه سلام مخصوص به رها گلی.

رها جون چند وقته ندیدمت پس قاعدتا نمی دونم چی بسرت آوردی.

شعری رو که سفارش کرده بودی تو این پست می نویسم عزیزم.تو رو خدا مواظب خودت باش.

پر از اندوهم و مست از می ناب

بیا تا با تو راز دل بگویم

به اشک دیدگان زنگ درون را

چو موج از سینه ی ساحل بشویم

بیا ای آرزوی من که امشب

شوم از بود او نابود و غافل

بیا سنگ صبور من که غمها

کشیده سر برون از خانه ی دل

من امشب فارغم از هستی خویش

که هستی هم بجز این یک دو دم نیست

شبی با شور و مستی بگذرانم

تو میدانی که این از عمر کم نیست

اگر امشب به کام دل بمیرم

چه بهتر گر نپایم دیرگاهی

مرا این آرزو ماندست بر دل

که باشم بر لب هستی چو آهی

بنازم قدرت می را که یک دم

ربود از سینه یاد بی وفایی

منم چون پونه های وحشی دشت

که می میرند هنگام جدایی

 

 

 

راستی ساغر جون خیلی به من لطف داره.ازش تشکر می کنم.

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 8:27  توسط بهار  | 

می گذاری پای خود را روی دفترهای غربت

روی ابیات سپیدم صبح و شب از روی عادت

زیر بارانهای چشمم با قدمهایی شمرده

می شماری گریه ام را قطره قطره با چه قیمت؟

از شروع خاطراتم در تلاطم در خیالم

می کنم دنبال چشمت در خیابانهای خلوت

آرزوی باطلی شد ماندن تو در کنارم

می برم نام تو را هم بین اشعارم بندرت

گرچه عاشق بودی اما هرگز از یادم نرفته

روز باران جا ندادی نام من را زیر چترت

مرده اینجا خاطراتت در خطوط ماندگارم

یاد تو جایی ندارد روی دفترهای غربت

  نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:11  توسط بهار  | 

صدای آب میاد : تالاپ تالاپ

انگار داره تو یه برکه ی کوچیک گریه می کنه: تالاپ تالاپ

صداش تو فضا پخش شده.آخه دنیا بزرگه.حتی اگه برکه کوچیک باشه بازم دنیا بزرگه!

قطره هاشو دیدم.آره از رو برگ اون گل داره گریه می کنه.شبنم که نیست.میدونم.آخه شبنم که اینجوری گریه نمی کنه!خوبه.اینجا یه سنگ هست که روش وایسم.حیوونکی! یه جیر جیرکه!دلش کوچیکه ولی یه عشق بزرگ تو دلشه.دلش شکسته ولی نه به خاطر عشق بزرگش که تو دلشه.به خاطر بازیگر عشق بزرگش که الان بیجون و بی حرکت رو آب برکه داره تکون میخوره.هی اینور و اونور میره.لابد میخواد اشکای اون جیرجیرکو نبینه!

حیوونیا!چه برکه ی بی رحمی!ولی حتی اگه برکه بی رحم باشه

 

بازم دنیا بزرگه.....

 

(یه تیکه از دل بارونی بهار)

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 20:2  توسط بهار  | 

هر جا میرم ،میگن سواد نداری،بهم کار نمیدن...

الاف میگردم تو کوچه .تو حال خودمم.یهو تو رو می بینم ...

1بار 2 بار 3 بار....3 سال...

امروز دوباره می بینمت.میرم پیش بچه همسایه.همون که هفت سالشه...

حالا میرم تو کوچه.همونجایی که همیشه رد میشیم....

یه تیکه گچ برمیدارم و بزرگ رو دیوار می نویسم:

                     من آشغم....

 

(یه تیکه از دل بارونی بهار)

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 18:32  توسط بهار  | 
اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانه دیدم از آجر قرمزکه جلو پنجره هایش غرق شمدانی و بامش پر از کبوتر بودمحال است بتوانند مجسمش کنند.باید حتما بهشان گفت یک خانه ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که وای چه قشنگ!!!!

 

ببینم اینجا کسی آدم بزرگ هست؟!

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:24  توسط بهار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM